تبليغاتX
...به رنگ قهوه ایه اشکهایم...

...به رنگ قهوه ایه اشکهایم...

.      اين روزها ، انسان قيمت همه چيز را می داند ، ولی ارزش هيچ چيز را نمی داند .

اسکاروايلد

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 13:52 توسط نازی |


پشت سرم راه نرو ، هدايتت نمی کنم ، جلوی من راه نرو ، دنبالت نمی آيم ، کنارم راه برو و دوست من باش .

آلبر کامو

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 13:47 توسط نازی |


 

زندگی اجبار است باید زیست..................

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 11:48 توسط نازی |


تقصیر تو نبود !

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها،

خاموش شود !

خودم شعرهای شبانه اشک را،

فراموش نکردم !

خودم کنار آروزی آمدنت اُردو زدم!

حالا نه گریه های من دِینی به گردن تو دارند،

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی اینهمه ترانه ای !

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ،

بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه کسانی باشند،

که هرگز ندیدمشان!

تنها آروزی ساده ام این بود،

که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعد از قرائت بارانها،

زیر لب بگویی:

« - یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش ! »

همین جمله،

برای بند زدن شیشه شکسته این دلِ بی درمان،

کافی بود !

هنوز هم که هنو است ،

از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم

شاد میشوم !

هنوز هم جای قدمهای تو ،

بر چشم تمام ترانه هاست !

هنوز هم همنشین نام و امضای منی !

دیگر تنها دلخوشی ام ،

همین هوای سرودن است !

همین شکفتن شعله !

همین تبلور بغض !

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده باران بی امان،

شاد میشوم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 11:30 توسط نازی |


فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 18:55 توسط نازی |


اگر مي خواهي ارزش يك سال را بداني از دانش اموزي كه رفوزه شده بپرس .
اگر مي خواهي ارزش يك ماه را بداني از مادري بپرس كه كودكي نارس به دنيا اورده .
اگر مي خواهي ارزش يك هفته را بداني از يك سردبير مجله ي هفتگي سوال كن .
اگر مي خواهي ارزش يك روز را بداني از كارگر روز مزدي بپرس كه بايد شكم تعدادي بچه را سير كند .
اگر مي خواهي ارزش يك ساعت را بداني از عاشقي كه در انتظار معشوق است بپرس .
اگر مي خواهي ارزش يك دقيقه را بداني از شخصي بپرس كه تصادفي را رد كرده است .
اگر مي خواهي ارزش يك ثانيه را بداني از قهرماني بپرس كه در مسابقات المپيك مدال نقره برده است .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 18:39 توسط نازی |


من یاد گرفتم آدمها را اون جوری که نشون میدن باور نکنم...بلکه در موردشون عمیقآ فکر کنم تا خود واقعی شون را بشناسم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 12:43 توسط نازی |


همیشه نگاهت را دوست دارم فرارهای کودکانه اش را آن گاه که باران را میزبانی می کند

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 12:43 توسط نازی |


شاهزاده کوچولو گفت: در دنیا باید مواظب هر چیز بود تا خطرناک نشود حتی یک گل! آری حتی گلی کوچک هم گاهی می تواند خیلی خطرناک باشد و آن هنگامی است که او مثل درخت بائوباب در قلب آدم ریشه زده باشد و آن گاه است که می تواند همه ی وجود آدم را فرا بگیرد و هنگامی که خواسته باشی از او دور شوی تو را به سوی خودش می کشد و اگر مجبور باشی او را ترک کنی همیشه غمگین خواهی بود ...و باز هم شاهزاده کوچولو ...و در وافع هیچ کس نمی تواند از شادی های زندگی لذت ببرد، در حالی که بداند _ و برای دانستن کافی است تلوزیون را روشن کرد _ کسانی دارند گریه می کنند، رنج می برند و می میرند، در این نزدیکی ها و یا در دور دست ها، به هر حال روی کره ی زمین، کره ی زمین که خانه هایمان یکی است، یک خانه مشترک برای همه.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 12:39 توسط نازی |


حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم...!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

                           یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

                          پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم

                       

                        رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

                        نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

                       نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                       بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم؟!!!  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 13:15 توسط نازی |


جوی خشک سینه ام را آب تو

بستررگهام را سیلاب تو

درجهانی اینچنین سردوسیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

                                                          آه ای روشن طلوع بی غروب

                                                           آفتاب سرزمین های جنوب

                                                            آه ای از سحر شاداب تر

                                                             از بهاران تازه تر سیراب تر

                        عشق دیگر نیست این این خیرگیست

                        چلچراغی در سکوت و تیرگیست

                        عشق چون در سینه ام بیدار شد

                         از طلب پا تا سرم ایثار شد

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 13:10 توسط نازی |


سلام امدوارم خوشتون بياد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 20:58 توسط نازی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من یه دخترم با چشم ها و اشکها و یه دل قهوه ای....
شما چه طور؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

دختر آفتاب(دنیا)
عشق همین جاست تو کجایی؟(محبوبه)
خوب.....بد......زشت....(عنکبوت)
سرنوشت(سحر)
دخترایرونی(یاسی)
غریبی آشنا(یک نفر)
باران پاییزی(دختر بارانی)
دختر یه صبح پاییز(سولماز،خواهرم)
خیال آبی(مریم)
خاطره های بارانی(قطره کوچولو)
ابلیس(نغمه)
همه جوره(آرش)
طنابي كه قراره يكي رو از پا دربياره(خودم)
به وبلاگ مهندس میلاد نهاوندچی خوش آمدید(ميلاد)
بهترين دانلودها(مصطفي)
اگه بودي حالا(ايليا)
حسرت(بهرام)
من(دلشكسته)
نه دیگه...این واسه ما دل نمیشه!(بابايي)
نارنگي(ميترا)
تنهايي(پسر تنها)
مطالب و بحثهای جالب و خواندنی روز(محمد صالح)
بوسه ي عشق(محمد مسيح)
عشق صفا صميميت(هيچكس)
دردهاي يك پسر تنها(پسر تنها)
احساس
تك ستاره ي تنها(يه برادر خوب)
شب يلدا(اميد)
عكس و گرافيك(نيما)
دوستت دارمها...آه...چه کوتاهند
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم.....!
ناگفته های یک جوان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin