|
درسکوتی شبانه و در غم تو نازینین دلم خونه و قلبم گرفته و چشمانم دیگر اشکی ندارند که برایت بریزم. تو رفتی و مرا در این دنیا وانفسا تنها گذاشتی.حال با دل عاشقم چه کنم؟اگر از عشقت پرسید چه گویم؟ بی وفا رفتی و مرا با خود نبردی.تنهایی به سفررفتی.مگر دوستم نداشتی؟دل عاشقم عشقت را میخواهد چه کنم؟ برای آرام گرفتن دل عاشقم به سر مزارت میایم و میگویم ای دل عشقت در اینجا آرمیده است و تنها به سفر رفته. دلم باور نمیکند که چرا تنهایش گذاشتی و مات و مبهوت است. میپرسد پس آن همه عشق و دوستت دارم چی شد؟ به کجا رفت؟آنها همه با تو به زیر خاک آمدند به دلم میگویم دوستت دارم زیر خاک است؟دلم میخواهد زیر خاک بیاید اما افسوس. عاقبت دل من داشتن غم دوری از دل معشوقش است.نمیدانم که آیا دلم این دوری را تحمل میکند؟ انگاری روحی ندارم و توان انجام کاری ندارم. تمام شبانه روز همانند یه شب سیاه بر سرم است و رنگ روشنایی نمیبینم. و مانند پرنده ای اسیر قفس هستم و راه فراری نیست. در آن سوی قفس و در پشت دیوار چشمانم باغی را میبینند و تورا در آن. دلم شاد میشود و قصد آمدن پیش تو را دارد. اما میله های قفس نمیگذارند و مانع هستند. تورا صدا میزند و کمک میخواهد. دستانمدراز میشوند و بسوی تو می آیند تا دستانت را در دست بگیرند. ناگهان نیرویی در دلم ایجاد میشود و میلههای قفس را میشکند و رها میشم. اکنون همانند پرنده آزاد شده از قفسپرواز کنان بسویت مییم. دلم طاقتندارد دلت را میخواهد. به تو میرسم و دستانم در دستانت و تو را در آغوش میگیرم. دلم دلت را میخواهد بایک بوسه بر لبانت دلم را به دلت میرسانم. کنون همانند دو پرنده آزاد در آسمان سرزمین عاشقان در پروازیم و سرود دوستت دارم و عشق را سر میدهیم. نیرویی من تو را در کنار هم از دوباره قرار داد و هرگز جدایمان نمیکند. آری این نیرو عشق است عشقی ابدی آری این بود عاقبت عشق من حال من و افسانه در کنار هم خوابیده ایم آرام آرام در قبرستانی عاشقانه آرمیده ایم + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385 16:11 توسط نازی |
دوست... یک دوست معمولی هیچگاه نمی تواند گریه تو را ببیند. یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود. دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند. دوست واقعی شاید تلفن آن ها را جایی نوشته باشد. دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد. دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند. دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود. دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟ دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد. دوست واقعی سعی در حل آن ها می کند. یک دوست معمولی مانند یک میهمان عمل می کند و منتظر می ماند تا از او پذیرایی شود. یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی می کند. دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از مرافعه تمام می شود. یک دوست واقعی می داند که بعد از مرافعه دوستی شما محکم تر می شود. یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند، با تو می ماند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 16:0 توسط نازی |
عشق مادري دخترك نزد مادرآمد و برگه اي به اوداد كه در آن چنين نوشته بود: جمع كردن اسباب بازي هايم...................1000تومان تميز كردن اتاقم..................................2000 تومان مرتب كردن تختخوابم..........................1000 تومان نگهداري از برادر كوچكترم....................500 تومان چيدن ميزغذا......................................1000تومان كمك براي گردگيري خانه.......................500 تومان
جمع كل...........................................6000 تومان
مادر برگه را با دقت خواند، سپس زيرآن نوشت: نه ماه نگهداري از تودر بدنم....................مجاني نگهداري از تو بعد از تولد......................مجاني خواندن لالايي براي تو...........................مجاني غذا دادن به تو......................................مجاني پرستاري ازتودرزمان بيماري..................مجاني بردن و آوردن تو از مدرسه.....................مجاني
و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند، كمي فكر كرد و زيرآن با مداد قرمز نوشت: تسويه شد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 15:50 توسط نازی |
آرزو یعنی بهانه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 15:44 توسط نازی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 14:7 توسط نازی |
دیگر ای دوست نخوان قصه در گوش من از بود و نبود که در این هستی امکان وجود از برای همه بود زیر این گنبد ابی و کبود لیک از بهر دل کوچک من ، هیچ نبود .... هیچ نبود .....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 14:4 توسط نازی |
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد ------------------------------------------------------------------ شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد ------------------------------------------------------------------ شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت ------------------------------------------------------------------ شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد ------------------------------------------------------------------ ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس ------------------------------------------------------------------ شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم ------------------------------------------------------------------ با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد ------------------------------------------------------------------ نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود ------------------------------------------------------------------ هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه داريم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 13:56 توسط نازی |
ای کاش من همان نقطه بودم که تو در تنهایت به آن می نگریستی یا همان ماه که شب ها محرم اسرار توست یا همان هوایی که درونت را پر می کند از زندگی ای کاش من همان جنگلی بودم که تو در آن قدم می گذاشتی ای کاش... هر چه بودم ای کاش... با تو بودم ای کاش... چگونه بگویم دوستت دارم چگونه بگویم تو امید زندگی من هستی فقط می توانم بگویم دوستت دارم عزیز دلم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 13:53 توسط نازی |
جلوی من قدم بر ندار، شايد نتونم دنبالت بيام. پشت سرم راه نرو، شايد نتونم رهرو خوبی باشم. کنارم راه بيا و دوستم باش. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 14:59 توسط نازی |
دوستی يعنی يک روح در دو بدن
اگر تو خواستی قبل از من بميری بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 14:57 توسط نازی |
گهی خموش گهی فروزان خسته از کار زمان در انتظار بروانه به فکر یه بهانه بها نه ای که تازگی نداشت به هر می گفت غمی بر دلش می گذاشت من دیدم عاقبت بروانه که چونگه سوخت مثال یه دیوانه + نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 14:43 توسط نازی |
ثروت حقیقی یعنی انچه که هستی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 14:40 توسط نازی |
تو به من خنديدي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 14:36 توسط نازی |
فرشته روی ابر کوچکی نشسته بود . روی کاغذی خم شده بود و با عجله چیزهایی می نوشت . خدا از کنارش رد می شد . لحظه ای ایستاد و نگاهی به دست هایش انداخت که چگونه تند تند روی کاغذ می لغزید . جلو رفت و نزدیکش شد . با انگشتانش چانه فرشته را بالا آورد و در چشمانش نگاه کرد : چه شده که این گونه مضطربی و با عجله می نگاری . مبادا در حساب بنده ام خطایی کنی ! چشمان فرشته نم شد و لبهایش می لرزید . شرم گونه هایش را سرخ کرده بود . به آرامی زیر لب زمزمه کرد : بنده خوبی است . دوستش دارم و با دقت حسابش را می نگارم . فقط ، فقط …
خدا انگشتش را روی لب های فرشته گذاشت و لبخندی زد : آرام باش . می دانم عزیزم . می دانم . فقط گاهی غفلت می ورزد و فریضه اش فرا مو شش می شود . باز خواهد گشت . فقط دعا کن که زیاد دیر نشود .
خدا رفت و فرشته در سکوت عمیقی ماند . دست هایش را به آسمان بلند کرد و ملتمسانه برای " او " و باقی بندگان دعا کرد …
روزها می گذشت و شب ها طی می شد . فرشته هر بار که خدا را می دید ،سرش را پایین می انداخت و چشم هایش مرطوب می شد . هنوز منتظر بود و خدا لبخند می زد و می گفت : آرام باش . می دانم . فقط کمی غافل است …
سال ها از آن روزها گذشت . فرشته نا امید شده بود و خدا غمگین . گیسوان مهتابی فرشته را نوازش می کرد . دست های کوچکش را میان انگشتان بزرگش گرفت و گفت : افسوس ! نمی داند که چگونه فرصت را از دست می دهد . نمی داند که چقدر مشتاقم بخواندم تا اجابتش کنم . نمی داند که چگونه درانتظارش هستم… افسوس ! که کم کم دیر می شود .
گونه های فرشته از اشک شیرینش خیس بود . همچنان دعا می کرد . برای " او " و برای باقی بندگان . به فرشته های دیگر که حساب بندگان دیگر را داشتند غبطه می خورد . بندگانی که بیتاب رسیدن صبح و بالا آمدن آفتاب و بیرون آمدن ستارگان بودند تا مشتاقانه به درگاه پروردگار آیند و مخلصانه ذکرش را بگویند و بستایندش و " او " در میان نادانی و دنیا غوطه می خورد .
بالاخره زمان موعود رسید . دیگر وقتی نمانده بود . فرشته صورتش را میان دامان خدا پنهان کرده بود و اشک می ریخت . خدا نوازشش می کرد و اذن می داد.
بالاخره رسید .
زمان " او " تمام شد . جسمش به میان خاک های تیره بازگشت . به عمق زمین و روحش میان دالان های تاریک و روشن سرگردان گشت . فرشته سرش را بالا آورد . در دیدگان نمناک خدا نگریست و ملتمسانه زمزمه کرد : اکنون او را چه خواهد شد ؟!
خدا گونه اش را بوسید و صورتش را با انگشتانش پاک کرد : زیان کرد . سخت و بسیار . غفلت ورزید . نادانی و حب دنیا و مجهولاتش را بر 17 رکعت ذکر و مغاذله با من ترجیح داد و اکنون خواهد فهمید که چگونه دیدگان خود را سیاه کرده . روزی عاجزانه تقاضا خواهد کرد تا بازگردانمش تا جبران کند . اما افسوس که آن روز راه گریزی نیست . زمانی برای جبران نمانده …
برخیز ! نوزادی در راه است . جای او را در میان ناگواری های دنیا خواهد گرفت . همانند او قد خواهد کشید و زمانش اندک اندک به انتها نزدیک خواهد شد . برایش دعا کن . دعا کن که همچون " او " غافل به انتها نرسد …
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385 14:13 توسط نازی |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 14:30 توسط نازی |
همیشه از این که چون خورشید پشت ابربودی و روشنایی عشقم.. ازاندک نور تو.. بوده خشنود بودم ، چشمانت را در چشمان خود نمی دیدم... امّا زمین تیره و تار در مقابل چشمانت آینه بود... و همواره انعکاس زیبایی آن ها را می نگریستم... + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 14:23 توسط نازی |
دروغ چيست: چهره حقيقت در پس يک نقاب
خونه خـــالی خونه غمــــگین خونه ســـوت وکـــور بی تو رنگ خوشبختی عزیــزم دیگه از من دور بــی تو مه گرفته کوچه ها رو اما سایه تو پیـــداست میشنوم صدای شـــب رو میگه اون که رفته اینجــاست تـــو با شب رفتی و با شب میـــای از دیار غـــربت توی قلـــب من میمونی پر غــرورو پر نـــجابت حالا دســت من تنها شعر دستـــاتو میخونه حس خوبه با تو بودن تو رگــای من میمونه + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 14:9 توسط نازی |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 14:1 توسط نازی |
____________**__**_____* __________ شیشه پنجره را باران شست از دل من اما ... چه کسی نقش تو را خواهد شست + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 13:54 توسط نازی |
اگر روزي پرستو بي پناهست + نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 13:54 توسط نازی |
از جلوي گل فروشي رد مي شدم.ديدم قشنگترين گلش نيست.نگرانت شدم.کجا بودي ............. + نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385 15:1 توسط نازی |
|