
احمقانه است که بخواهي از اشتباهات ديگران در امان باشي . چنين کاري غير ممکن است . فقط سعي کن از اشتباهات خودت در امان باشي
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 15:55 توسط نازی
|
همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است
***
شب يه ستاره شانس از اسمون افتاد رو زمين بهم گفت دنيارو مي خواي يا يه دوست خوب ؟؟؟ گفتم هيچ کدوم . چون يه دوست دارم که واسم مثل يه دنياست
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 15:49 توسط نازی
|
غروب شد آفتاب رفت ، افتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ستاره اي چشمك زد ، آفتابگردان سرش را پاين گرفت و گفت گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند

جيرجيرك به خرس گفت عاشقت شدم،خرس گفت الان وقت خواب زمستانيه من است، وقت ي 6 ماه ديگه بيدار شدم در اين باره صحبت ميكنيم، خرس وقت ي بيدار شد جيرجيرك را نديد خرس نميدانست جيرجيرها 3 روز بيشتر عمر نميكنند!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 15:37 توسط نازی
|

پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد وي را صدا كرد و با كمال مهرباني پرسيد : مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد و من پدربزرگ برادر تني خود شده بودم
چندي بعد زن من پسري زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادربزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پرسم مي شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 15:32 توسط نازی
|
زندگي؛ مبارزه بي پايان براي شناخت
بايد بنويسم، مدتي هست که نوشتن را ترک گفتهام؛ حتي خواندن را. ميترسم مرض انفعال گرفته باشم.
مسايل بسياري وجود دارد که بايد حل شود و هر مسئلهاي که بايد حل شود را با قاطعيت نميتوان گفت که ميتوان حل کرد. گويي مسايلي پيش رويمان قرار دارند، که بي آنکه قابليت حل شدن داشته باشند، سوژه را به درگيري براي حل خود دعوت ميکنند. اينجاست که مبارزهي بيپايان شکل ميگيرد. ابژه در مقام موضوع شناخت فرد را به سمت خود ميکشاند تا به او پايگاه و هويت بخشد؛ سوژه بر آن است تا پايگاه و هويت خويش را با شناخت ابژه تعيين کند و هويتآفريني نمايد ولي ماهيت ابژه آنچنان يکپارچه نيست، که به سوژه هويت يکپارچه و واحدي بخشد، لذا سوژه سرگردان ميشود و گمان ميبرد کل فرايند شناخت دور باطلي بيش نيست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 15:22 توسط نازی
|
حمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است، تحمل اندوه از گدايي شادي راحتتر است. بهتر است انسان بميرد تا به گدايي زندگي برخيزد

هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 15:54 توسط نازی
|
اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فكراي قشنگ وقلب كوچيك من
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 15:41 توسط نازی
|
چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره... . تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه... . تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده... . تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد... . و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 15:24 توسط نازی
|
سلام دوستای گلم
عید غدیر به همتون از جمله دوستای سادات ومخصوصا به خودم مبارک(منم سیدم)
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 22:27 توسط نازی
|
باور کن !
آن قدر در فراقت کاغذها را سیاه کردم
که دیگر انگشتانم قادر به نگهداری قلم نیست
باور کن نمی توانم تنهاییم را با چند سطر بیهوده از بین ببرم یا
حداقل تقسیم کنم
باور کن این خانه بی تو خرابه است و بوی ویرانی می دهد
باور کن کسی در پستویش جای ندارد
باور کن که یادت تنها چراغ روشن این کاشانه است
باور کن دلم را که از دوریت,
پژمرده
آسمانش ابری .
کرکره اش پایین آمده
زورق اش شکسته
ستاره بختش خاموش شده و بی فروغ تر از همیشه .
بی تو بر مدار حیرانی خواهم چرخید
باور کن مرا ...
تنها تو می توانی نگاه شکسته ی مرا بخوانی و باور داشته باشی
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 15:11 توسط نازی
|
نمی دانی ...
که چقدر لذت بخش و گوارا است
با یاد کسی زندگی کنی که هیچگاه نداند که تو چه مشتاقانه منتظر دیدنش یا خبرش می مانی
نمی دانی ...
چه قدر آرام بخش است نام او را آهسته در کنج خلوت و تنهایی خود بر زبان جاری کنی و به آسمان پرواز کنی
و سخت است این که این راز را بپوشانی و با سختی تمام خود را با محیط وفق دهی .
«« باور کن زجر آور است »»
شب را خیلی دوست دارم چون تو در آن جاری هستی،چون وجودت حس می شود ،چون غمت با ماست .
نمی دانم می خواهم چه بگویم !!
دیگر قلم هم نمی تواند مرا یاری کند انگار مثل من از غم بزرگی رنج می برد .
به خاطر آسمان ابری قلبم ،
می خواهم اوج بگیرم تا جایی فراسوی زمانها با تو همسفر خواهد شد
تو نیز خواهی آمد ............. !!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 15:8 توسط نازی
|

وصيت عشق
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد
اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد
وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته
نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك
دل باشيد ، تنها به يك
نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق
را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد
و با عشق نيز از اين دنيا برويد
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 15:52 توسط نازی
|
در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت
زيرا بايد هستي وجود مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها
و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت
و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت
و عکس بالا تنها عکسي کوچک و واقعي از خود خداوند است
به عبارت بهتر عکس بالا فقط يک عکس 3در4 است
برای ديدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنيد .کهکشانهائي که در آنها ساير آفريده های او در آنها ادامه زندگي مي دهند
و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود
نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود
زيرا هستي انتهائي دارد
و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 13:38 توسط نازی
|
سلام دوستای عزیزم ببخشید اگه دیر آپ میکنم آخه امتحاناتم شروع شده منم نیست میرم تیزهوشان به همین خاطر درسها سخته ولی شماها نظر برام بدین و برام دعا کنید توی امتحانات موفق بشم.....
حالا یه مطلب جالب:
دفتر عشق که بسته شد.
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385 13:33 توسط نازی
|