|
قلب من تنهاست کسی هنوز به این نتیجه نرسیده است که تنهایی ویرانگر قلب هاست من از پینه های نفرت و تکراری که به قلب ها بسته شده است می ترسم کسی به فکر تنهایی قلب من نیست کسی هنوز ویرانی قلبها را نشنیده است چراغ های کوچه ما هر شب در انزوا و سکوت می رقصند ادم های کوچه ما با بیابان دوست اند انها قلب هایشان در مرداب عادت ها مرده است اما من نمیدانم که در کور سوی نور این شمع می شود به زنده بودن یک قلب ایمان داشت من نمی دانم تنها میدانم که قلبم تنهاست... + نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 14:38 توسط نازی |
خدايا
معبودم!
تو به همه چيز آگاهي
پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد
در اندوه و شادي،
معبودم !
بادا كه خواست تو تحقق پذيرد.
خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم
با ديدگاني شگفت زده
زيبايي را مي جويم
كه ذات توست .
و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم
از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن + نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 14:20 توسط نازی |
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت انقدر غمگین است؟! چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است؟! اما افسوس... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره اری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟! + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 14:2 توسط نازی |
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون آه دل است دل را دوست دارم چون عاشق است عشق را دوست دارم چون نمادی است از تو + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 13:57 توسط نازی |
فراموش كن چيزي را كه نميتواني به دست اوري.............و به دست اور چيزي را كه نميتواني فراموش كني + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 13:39 توسط نازی |
سالها رفت وهنوز يک نفر نيست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي؟ صبح تا نيمه شب منتظري همه جا مي نگري گاه با ماه سخن مي گويي گاه با رهگذران خبر گمشده اي مي جويي راستي گمشده ات کيست؟ کجاست؟ صدفي در دريا است؟ نوري از روزنه فرداهاست ؟ يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟ بارها آمد و رفت بارها انسان شد وبشر هيچ ندانست که بود خود او هم به يقين آگه نيست چون نمي داند کيست چون ندانست کجاست + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 23:26 توسط نازی |
یادمان باشد کویر زندگی را به سوی خوشبختی سوق دهیم و تمام پل های ناامید پشت سرمان خراب کنیم یادمان باشد هنگام باز کردن دریچه های دلمان به رو دیگران به چشمانمان بگویم که هر ابراز عشقی ارزش پذیرفتن ندارد و به دلمان بیاموزیم که هر کس در دستانمان جای ندارد یادمان باشد همیشه در باغ محبت و دوستی خارها هم هستن در کمین پس عاشقانه به یاد داشته باشیم که رهسپار جادههای نور شویم بدون آنکه سخاوت را فراموش کنیم چرا که سهم تمام دلها تنها تکه ای از نور خداست + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 23:12 توسط نازی |
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 11:56 توسط نازی |
بارون مثل پرسه های عشق تو کوچه و خیابون میشه از نگاه تو به پاکی خدا رسید با خیالت راهی شد روشنی فردا رو دید وقتی که تنهایی میاد سکوت میشه همسفرم برق خیال تو میشم ، غم هاموازیاد میبرم .خاطره های مرده ام روبا تودوباره جون میدم حس میکنم پیش منی با توبه ابرا رسیدم. + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 11:55 توسط نازی |
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبيه دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند که دوستت دارم . + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 11:48 توسط نازی |
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..... + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 11:43 توسط نازی |
خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه نه بخاطر اينکه نيازش رو بر طرف کنه نه بخاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه بخاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه بخاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 11:40 توسط نازی |
سکوتم را به باران هدیه کردم , تمام زندگی را گریه کردم , نبودی در فراق شانه هایت ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم + نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 11:36 توسط نازی |
عاقل به آن دلیل عاقل است که عاشق است...احمق به آن دلیل احمق است که فکر میکند میتواند عشق را درک کند. + نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 16:52 توسط نازی |
عزيزم چرا اين گونه مات وبي رمق نگاهم مي کني,چرا اين آدمک هاي بيزار از دنيا اين گونه برايت اشک مي ريزندچرا رهايم نمي کنند.چرا دستانت همچون يخ سرد است.چرا لبان زيبايت چون گذشته با طنين آهنگينش گوش هايم را نوازش نمي دهد...اين اشکها چيست که روي گونه هايت فرو مي آيد*،خدايا چرا کسي جواب چراهاي مرا نمي دهد...چرا اين چکامه ي کوچک و زيباي من بايد در بستر سرد و آرام خاک آرامد...چرا سرنوشتم را چنين رقم زدي که در هستي با نيستي زندگي کنم.گناه من عاشق چه بود که محکوم به جدايي شدم؟!!چرا محبوب ابدي من چون پرنده از کنارم پرکشيد ودر دل آسمان گم شد + نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 16:47 توسط نازی |
بدبخت آن کسی است که از به خطر انداختن خود بترسد. شاید چنین کسی هرگز نا امید و مایوس نشود. شاید مانند انان که به دنبال رویاهایشان رفتند...رنج نکشد ولی آنگاه که به گذشته خود می نگرد...باید به ندای قلبش گوش کند که به او میگوید... با معجزاتی که خداوند هر روز پیش پای تو نهاد چه کردی؟ تنها چیزی که برای تو مانده است... اطمینان به اینکه زندگی ات را به هدر داده ای... + نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 16:31 توسط نازی |
موج اگر مي دانست ساحل هيچگاه دستش را نمي گيرد هرگز نفس نقس نمي زد براي رسيدن به دنبال رویاهایت برو...زندگی ات را تغیر بده...گام در راهی بگذار که بسوی خدا میرود.معجزه کن.شفا بده .پیشگویی کن به ندای فرشتگان نگهبانت گوش کن.یک جنگجو باش و شادمان به میدان نبرد با بگذار.خود را به خطر بیندار
این که میگویند انسانها وقتی پیر میشوند دنبال رویاهایشان نمیروند اشتباه است...انسانها وقتی دنبال رویاهایشان نمیروند پیر میشوند
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 16:22 توسط نازی |
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 17:2 توسط نازی |
اگر پل يك رنگي مان نشكند، اگر دستان پر مهرت سرد نشود، اگر چشمان عاشقت نگريد، اگر باز باشي و قلبت را باز گذاري اگر بخواهي تنهايي قلبم رابشكني، اگر بخواهي غروب سردم راگرم سازي، اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، مي خواهمت، و خواهم خواست، مي دانم، مي داني كه دوستت دارم + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 15:12 توسط نازی |
دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاداذیتش کنی؟ دلت نمیادشیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی ؟ دلت نمیادازش پیش خدا شکایت کنی .حتی اگربره وهمه چیزوباخودش ببره .... حتی اگرازاون فقط های های گریه های شبانت بمونه وعطرآخرین نگاهش .... حتی اگربعدازرفتنش پیچک دلت باشاخه نازک تنهائی تکیه کنه دیدی ؟ با این حال هرگوشه وکنارشهرهروقت کسی از کنارت ردمیشه که بوی عطرش رومیده چه حالی میشی ؟ برمیگردی وبه اون رهگذرنگاه میکنی تا مطمئن بشی خودش نیست
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 14:42 توسط نازی |
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 14:37 توسط نازی |
با تو شروع کردم اما با تو به پایان نرسیدم گذشت ! روزهای خوب روزهای بد روزهای پر از عشق روزهای جدایی روزهای پراز اشک روزهای خوشحالی روزهای قشنگی که فکر می کردم دوستم داری.... ولی فقط فکر می کردم روزهایی که فکر می کردم کلید رهایی منی پشتیبانی که همیشه منتظرش بودم ! و چه خیال واهی ! به گذشته می نگرم که چه آسان و کودکانه دل باختم که خاصیت عاشق سادگی و کودکی است باور نمی کنم سالها گذشته است و من لحظه ها یش را با یادت گذراندم افتادم سوختم و تنها خدا را گواه بر عشقت گرفتم حال در انتها هنوز بر لبم حرفهای نا تمام بسیاری مانده . افسوس که دگر گوش شنوایی نیست ... + نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385 14:26 توسط نازی |
|