|
هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 21:0 توسط نازی |
طلسم رو بايد بشکنيم ما هم بشيم مثل همه حالا که بي وفاييه ما بي وفاتر از همه! عاشقيا رو هم ديديم به هوس يه بار بسه چيز به اين بي ارزشي چه چه و به به نداره غم ديگه بسه نازنين هرکي نموندش به درک! در به درو هلاک يک همدم پاک و با صفا پرواز رو عشق با وفا حتي بدون پرو بال...!! + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 0:40 توسط نازی |
اوني رو پيدا كن كه باعث ميشه قلبت لبخند بزنه خوابي رو ببين كه آرزوشو داري اونجايي برو كه دلت ميخود برا ي اوني باش كه دلت ميخواد باشي چون تو فقط يك بار زندگي ميكني و فقط يه فرصت واسه انجام تمام كارهايي كه دلت ميخواد انجام بدي داري
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 0:25 توسط نازی |
پناه می برم به خیالاتم
شاید... جایی پیدا شود برای خندیدن... ... من آن ابرم كه مي خواهد ببارد ... ... دل تنگم هواي گريه دارد ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 0:19 توسط نازی |
در پرده شلوغ زندگی ناله ها بر می آید مست باش که خلوت کوچه های انتطار را ببینی + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 0:16 توسط نازی |
هيچ موقع عشق رو ازکسي گدايي نکن چون هيچ موقع چيزه با ارزشي به گدا نميدن + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 15:53 توسط نازی |
محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 15:42 توسط نازی |
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 15:36 توسط نازی |
اگر تمام مردم دنیا بزرگترین غم زندگیشان رادردست بگیرندودرصفی بایستند تا یک قاضی حکم کندغم چه کسی ازهمه بزرگتراست هرکس بانیم نگاهی به بغل دستی خود غمش رادرجیب می گذاردوبه خانه بر می گردد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 15:19 توسط نازی |
اگه یک روز من مردم و تو من رو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا مزارم گل سرخی رو قبرم بذار تا همیشه اون گل رو که بهت داده بودم به خاطر بیارم ... ولی ... اگه تو مردی ... من فقط یک بار ... میام مزارت ... میام و اون دسته گل سفید مریم رو که با خون خودم سرخش کردم برات هدیه می کنم و عاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی . + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 15:15 توسط نازی |
یک روزی بالاخره به هدفت می رسی پس همیشه به دنبالش باش + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 12:30 توسط نازی |
چه ساده از روی برگهای پاییزی میگذریم گه بی تفاوت از کنار تنگ ماهی های مرده میگذریم چه ساده با کلمه ای دیگران را ازرده میکنیم چه را حت چشمارو به روی نگاهای منتظر میبندیم چه بی برحمانه اشک ریختن یه کودک و تماشا میکنیم و چه ساده ازروی دل عاشقی میگذری و بهش میگیم ببخشید + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 12:17 توسط نازی |
اندوهم عمر کوتاهی دارد،چون یک برگ پاییزی که به زمین می افتد و به خواب زمستانی فرو می رود.اما شادی ام همچون کودکی که تازه متولد می شودو رشد می شود عمری تازه دارد. + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 12:13 توسط نازی |
زمانی که خواب هستیم متولد می شویم،زندگیمان را در حالی که خوابیم می گذرانیم و مجبور هستیم بمیریم قبل از اینکه بیدار شویم. + نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 12:11 توسط نازی |
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 23:25 توسط نازی |
اي کاش نقاش چيره دستي بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلويي مي کشيدم و به هنگام دلتنگي به ان مي نگريستم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 23:12 توسط نازی |
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته ... + نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 12:50 توسط نازی |
برای کسی که حرف و سکوتش دوری و دیدارش ماندن و رفتن و پاسخ و اشاره اش یک سمفونی رویایی با تکنوازی هنرمندانه یک شب بارانیست چه می شود نواخت جز سکوت + نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 12:26 توسط نازی |
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 12:19 توسط نازی |
دخترک باز هوس کن و بیا و بیا پیدا کن مرد خاکستری اینبار چه آورده از عشق بوی سیب از کلماتم پیداست طعم این وسوسه را می فهمی تو نباید به کسی خیره شوی حیف چشمانت نیست که به تسخیر زمین اندیشد دخترک دست به دستم بسپار و بیا بیشتر از آنچه که باید برویم چه کسی گفته که باید نرویم؟ پشت این شعر پر از وسوسه من منتظرت می مانم + نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385 11:50 توسط نازی |
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم + نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 15:33 توسط نازی |
او چه غمگين است و ساکت. در سکوت شمعي روشن نمود و نگاهش کرد شمع اشک ريخت و او اشک ريخت - آخر چرا اشک ميريزي؟ - مگر اشک شمع را نميبيني؟ - اشک شمع ز کدام درد است؟ - درد دوري پروانه - و اشک تو؟ - درد فراق يار - و يارت کجاست؟ - همانجا که پروانه است - و پروانه کجاست؟ - بزودي خواهي فهميد باز شمع اشک ريخت و او اشک ريخت. شمع به پايان آمد و سوخت او نيز سکوت کرد. لبخندي بر لب اورد نگاهم کرد و چشمانش را بست و....... آري او نيز به يار پيوست + نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 15:7 توسط نازی |
وقتی خدا بهت میگه باشه ، یعنی اون چیزی رو که میخمای بهت میده وقتی خذا بهت میگه صبر کن ، یعنی یه چیز بهتر بهت میده وقتی خدا بهت میگه نه ، یعنی بهترین چیز رو داره برات آماده می کنه
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 15:4 توسط نازی |
این سلام گرم فقط مخصوص تو روزهایی هست که انسان غمگین می شود!!! من فکر می کنم که شایدمردن هم نیکو کاریست نه؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 15:2 توسط نازی |
يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر ميكنه احساس ميكنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست + نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 14:39 توسط نازی |
|