تبليغاتX
...به رنگ قهوه ایه اشکهایم...

...به رنگ قهوه ایه اشکهایم...

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

                                           راهی بجز گریز برایم نمانده بود

                                        این عشق آتشین پر از درد بی امید

                                         در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

                                         رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

                                     بر اشک های دیده ز لب شستشو دهم

                                        رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

                                         رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 21:2 توسط نازی |


نمی دانم چرا این گونه است؟

وقتی نگاه عاشق کسی به توست

می بینی اما دلت بسته به مهر دیگری است

بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری...

که دلش پیش تو نیست!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 21:1 توسط نازی |


 

 سکوت بلندترین فریاد من است

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 20:54 توسط نازی |


در سیاه چال مهیبی اسیر توهمات غریب خود گشته ایم ، براستی زندگی چیست ؟

تلاشی مضحک برای ماندن ؟!!!

شکستن سکوت یا رهایی از خلسه ؟

حماقتی که نامش ایثار است و انجام وظیفه در راه خود و برای خرسندی او که میگویند نامش

خداست ؟ نه

شدن ، گشتن ، بودن ،ماندن ؟؟؟ نه

افکارمان زنگ زده است و در و دیوار قلبمان پوسیده ...

و به هر سو که گام می نهیم بوی کاهگل مغزمان به مشام میرسد . در قعر باورمان مدفونیم ،

 اسیر من و دیوانه تن گشته ایم . رهایی گزیریست ، برای این گزیر وحشیانه جامه آرزوهایمان

 را دریده ایم .

و اینک عریانیم از هدف و هدفمندی رویاییست که در باورمان نمی گنجد.

چه حاصل میشود ما را از آنچه که جبر است و می گویند نامش زندگیست؟؟؟

نگاههای خیره ، آسمان تیره !

دستان فرسوده ، چشمان از شهوت دریده !

ته مانده ایست از واژه ای که زندگی نامش نهاده اند .

براستی که فردا روز قطره ای اشک برایمان سر ریز نخواهد شد چرا که پوچ زیسته ایم

و از هیچ حتی هیچ هم نساخته ایم .

***

اینک که هستم از این رو که تپش ثانیه ها را احساس میکنم غوغایی به وسعت التهاب

 تمامی هیجانات درونم بر پاست که نظاره میکند خطاهایم را و میگوید تو مجرمی ...!

چراکه از جان برای نان گذشته ای ، چشم بر روی ناموست بسته ای ، از ایثار تمامی

شاپرکان و حشیانه گذشته ای و بی شرمانه حیا را در چشمان دخترکی کشته ای ....

چیزی نمیگویم ، میدانم که رسوا گشته ام ، از همه چیز و همه کس به راحتی گذشته ام .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 20:44 توسط نازی |


cross  

در بیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود

در دل خاک سیاه

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی از این محنت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 20:42 توسط نازی |


کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی
غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 20:37 توسط نازی |


 

 

وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 20:29 توسط نازی |


گفت:چه کار کنم که یک بار عاشق بشوم وعاشق بمانم ؟

گفتم:وقتی عاشق شدی به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشوی.

فردا که دیدمش  دیگربه من نگاه نمی کردعلت را پرسیدم ؟

او عاشق شده بود....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 16:48 توسط نازی |


وقتی.................

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم

وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
.........

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 16:38 توسط نازی |


خیال می کردم نباشی دنیا به آخر می رسه!!!

ای زیبای زمینی تو را نه تنها از دلم بلکه از خانه ام بیرون کرده ام وجودت گاهی مملو از خوبی بود. ولی

دردسرهای عشق با تو را نمی خواهم گر چه عشق با دردسرهایش زیباست. وجودت را در گوشه ای از

گلدان شکسته ی اتاقم چال کرده ام دیر یا زود این گلدان فرسوده با گلهای خشکیده اش فراموش می

شود کاش بودی کاش تو را داشتم...

کاش چشمانت را از من نمی گرفتی کاش وجودم از تو خالی نمی شد.

کاش بودی...

همه ی کاشها با تو بودن تمام شد و امروز می گویم کاش اصلا" نبودم تا تو را نمی دیدم و امروزقلبی 

شکسته و بدون تو را نداشتم کاش دنیا مرا نداشت و تو دنیا را....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 16:26 توسط نازی |


خوب من

 

روزهایی که بی تو می گذرد گرچه با یاد توست ثانیه هایش

        اما دلم باز می کشد فریاد، در کنار تو می گذشت ای کاش...

             دلم برایت تنگ شده چه فرقی می کند پاییز با بهار  وقتی آنها باشند و تو نباشی،

                    چه تفاوتی دارد شنبه و جمعه، وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذرد،

                               مهم این است که لحظه ها می روند و تو در کنارم نیستی

                                                                                                       خوب من....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 16:23 توسط نازی |


  خدايا   عاصی و خسته به درگاه تو روو کردم

                   نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

           دلم ديگر به جان آمد در اين شبهای تنهايی

           بيا بشنو تو فريادی که پنهان در گلو کردم

                                     دلم ديگر به جان آمد در اين شبهای تنهايی

                                     بيا بشنو تو فريادی که پنهان در گلو کردم

خدايا  گر تو درد عاشقی را ميکشيدی

                 تو هم زهر جدايی رو به تلخی ميچشيدی

                 اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدی  

         پشيمون ميشدی از اينکه عشق رو آفريدی

                               پشيمون ميشدی از اينکه عشق رو آفريدی

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 14:49 توسط نازی |


ایمان دارم به اینکه برای تمام این اتفاقات دلیلی هست.

دلیلی که من نمی‌دانم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 14:36 توسط نازی |


هجوم عجیب خاطراتت ، میان همه‌ي صداهایی که شهر را به صحنه‌ی نبردی بی‌پایان بدل کرده بود‌، حال غریبی داشت. دلم تنگت نبود‌، نه‌، اما بیهوده به انتظارت نشسته بودم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 14:22 توسط نازی |


من ندانم كه كيم

من فقط مي دانم
 
 كه تويي

شاه بيت غزل زندگيم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 17:22 توسط نازی |


کاش مرا توان این بود که عقربه ها را روی لحظه ی دیدار نگه دارم . . .

قلب من و تو را

پيوند جاودانه مهري ست درنهان 

پيوند جاودانه ما ناگسسته باد

تا آخرين دم از نفس واپسين من 

اين عهد بسته باد 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 17:14 توسط نازی |


یک قطره اشک ، تلاطمی از ذره ذره ی وجودی ات غم

ساحل اشک ، چشمان خروشانی ست پر از دلتنگی

دلتنگی هایی از بهر دستهای پینه بسته ی خنجر نشان ،

تا امتداد عطش دلها و جانی بی رمق

زخم هاشان تا ابد باقی ست...

قطره قطره ی آن دریای نگاهی سازد تا نهایت بی کران

امواج طوفانی اش کوهها می شکند...

و طوفان آن ناله و آه است

ناله ها چشمه ی نفرین شده ی اندوهند

آه ها منشاء یک حس غریب

غربت، آن نی لبک ناله و آه...!

ای ساحل آرامش کی می رسی به فریادم...؟!!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 17:20 توسط نازی |


بین من و تو فاصله یعنی عشق

حتی فراق و حوصله یعنی عشق

نقد دلم به نسیه ی دیدارت

زیبای من ! معامله یعنی عشق

ناکام مانده جبر زمان ، حتی

در حل این معادله ، یعنی عشق

بار دگر مرا متولد کرد

قابلترین قابله یعنی عشق

شوری فتاده در همه ذرات

آغاز فصل چلچله یعنی عشق

یک نیمه شب به پای دلم بنشین

راز و نیاز و نافله یعنی عشق

من این غزل به وزن تو می گویم

با قیمتی ترین صله یعنی عشق

باید تلافی شب هجران کرد

روز وصال هم گله یعنی عشق

باید رسید ، مسلک ما این است

صحرا و خار و آبله یعنی عشق

تنها هدف ، خرابی دلها بود

طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !

love

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386 16:56 توسط نازی |


آنگاه كه غرور كسي را له مي كني آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟ به سوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 18:6 توسط نازی |


غروب تنهايي سكوت دل هارا مي شكنم
در شبي مهتابي ستاره هارا برايت مي چينم
واز پرچين بي كسي عبور مي كنم

به اميد اينكه تو بيا يي
اما امروز هم گذشت وخورشيدغروب كرد و
من ماندم وتنهايي.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 17:53 توسط نازی |


شانه ی گیسوی که خواهی شد؟

پنهان کن لرزش دستانت را من نیز چنین خواهم کرد!

سر گیجه هایت را تاب می خورم!ای از کدامین فصل!

برای لحظه ای ستاره ام را گم کرده ام! دست در اطراف می چرخانم!

خط کمی از من دور شده بود انگار...

به مادرم گفتم باید اتفاقی افتاده باشد!

خم شدو دستی بر پایم کشید

خار بود!

دیگر ماه را نمی دیدمو ستاره ام را نیز و صدایم گم شد!

می چرخید در شریانهای بی تابم خون سبز!

سایه ی همین بید تا دیوار همسایه ادامه داشت

و دنباله اش در کوچه ها گم می شد!

به بالای سرم نگاه کردم!

کسی که دوستم می داشت به صورتم سیلی می زد!

تنها درختان قادر بودندبا خون سبز به حیات ادامه بدهند!

من درخت نبودم و این را مادرم نمی دانست!

کسی که همیشه دوستم می داشتو سر بر زانو

موهایم را دو شاخه می بافت!

نمدانست که نه من درخت نبودم!

سایه ی دخترک قصه ی از یاد رفته ای بودم که هر شب

در روایتی به دنبال خودم می گشتم!

خون سبز!

ماه !

ستاره ی گمشده!

و آهنگ معصومانه ی صدای مادرم:

خار بود ! خار بود..

شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام درشتو درخشان روبرویم پشت به دیوار

سر در گریبان فرو برده بود!

ومن...من در آغوش ماه

برای همیشه به خواب رفته بودم!

با گونه های خیس کبودم که جای آخرین بوسه ی ما درم بود!

 
 

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 14:44 توسط نازی |


در مرده ی هوای ساکن نه باد شمال

می وزد نه باد شرق و نه چپ باد!

نارونها هزار ماهی مرده به شاخه ها آویزان کرده اند!

در این مرده ی هوای ساکن...

بال بگشا!

زیرا آفریده شده ای!

بال بگشا پرنده ی پیام پیش از اینکه آفتاب چشمانت را بدزدد!

کاس برگها تا نیمه پر از شهدند

انتظار تو را می کشند بال بگشا و سر در جام فرو کن!

از گلی به گل دیگر آنگاه اگر هوس مردن کردی بمیر!

سر مستو آسوده بمیردر جشن عطر آگین این همه گل

این همه جاودانگی!

به زودی پرهایت می رقصند با خیز باد شمال

و خواهی درخشید چون گلی خاکی رنگ

تا ریشه ها رسوب کن!

بال بگشا!

این همان چیزی است که شاید هیچ کس تجربه اش

نکرده باشد!

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 14:29 توسط نازی |



 

از تیر چوبی برق ذره ذره با بد بختی خودم را بالا می کشم

پلیس در سوتش می دمد..خوب می دانم که آن دایره کو چک

چگونه در آن کاسه می چرخد!

به پایین که نگاه می کنم سرم گیج می رود از این همه آدم

از این همه کیف از این همه افاده های چرک پنهان!

به چشم به هم زدنی مرا پایین می آوردند!

با همان لحن که سگهای جرک را فراری می دهند!

هر دو دستم سرخ خون شده بود با خودم گفتم تراشه ها

از شما مهربانترند ۰۰ای کاش اینهمه عاقل نبودید!

اون بالا چه کار داشتی دختر؟

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره کردم و همه خندیدند

باز هم همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمیدند پری که به سیمها چسبیده

تو را به یاد من آورده است!

سر به زیر انداختم تا اشکهایم را نبینند!

در نگاهی دوباره باد تو را با خود برد

می دانستم هر چه بگویم آنها می خندند..چیزی نگفتم

ولی آنها باز هم خندیدند

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 14:26 توسط نازی |



 

گل به گل سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند

رفته ای اینک هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد ..رفته ای اینک اما آیاباز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

چه شبی بودو چه روزی افسوس!با شبان رازی بود روز ها شوری داشت

ما پرستوها را از سر شاخه ها به بانگ هی هی می پراندیم در آغوش هوا

ما قنا ری ها را از قفس سرد رها می کردیم.

آرزو می کردم دشت سرشار از سر سبزی رویا ها را من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سر سبز چار فصلش همه آراستگیست

من چه می دانستم هیبت باد زمستان هم هست

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی.

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهنو سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 14:25 توسط نازی |


چه نیروی شگفت انگیزی ست.

دست هایی که به هم پیوسته است. 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 13:59 توسط نازی |


گفتم: لعنت بر شيطان
لبخند زد
پرسيدم:چرا مي خندي؟
پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم:مگر چه كرده ام؟
گفت:مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم:پس چرا زمين مي خورم؟
جواب داد:نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين ميزند
پرسيدم:پس تو چه كاره اي؟
پاسخ داد:هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر
مرا لعنت نكن
گفتم:پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 14:33 توسط نازی |


لحظه هاي زندگي به تندي مي گذرد
اما براي آنكه غم دوري و دلتنگي دارد به كندي مي گذرد  
آنچه در اين لحظه ها مي توان يافت  
زيبايي اين دوري بين دو عاشق است  
پاك بودن و مقدس بودن اين انتظار است  
دوباره قلم زندگي ام را بر ميدارم و دوباره مي نويسم  
از اين دوري اما با احساسي متفاوت  
اي عزيز راه دورم بخوان اين احساس مرا  
عزيزم به پايان راه بينديش كه بدون شك پايان راه زيباست  
اين انتظار تلخ است
 
اما پايانش به شيريني در آغوش گرفتن است  
اين پاييز تلخ بهاري دارد

دستانت را به من بسپاری؟

نمی خواهی ميزبان دلتنگی هايم باشی؟

نمی خواهی حلقه ياس های سپيد را به گردنم بياويزی؟

نمی خواهی شبنم های اشتياق را به چشمانم هديه دهی؟

نمی خواهی گونه هايم را به شفافيت شرم بياميزی؟

نمی خواهی دوباره به معصوميت نگاهم سوگند بخوری؟

نمی خواهی زمزمه کنی:به عظمت اشکی که در ديده ات می درخشد

به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاری است

و به عظمت تمام دلشکستگی های بی صدايت

هميشه کنارت خواهم ماند؟نمی خواهی.... 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 14:24 توسط نازی |


تو درشکه پتروس داشت فکر میکرد که چطوری باید به دوستش کمک کنه....

بالاخره رسیدن به کاخ خونوادگی ویکتور. جان درشکه چی پیاده شد و در رو برای اربابش باز کرد. برناردم دون دون رفت تا به اربابش ورود کنت رو اعلام کنه....

پتروس وارد سرسرای کاخ شد و منتظر موند تا دوستش بیاد پایین....

 

از پنجره به باغ جلوی خانه نگاه میکرد و فکر می کرد اگر دوستش واقعاً عاشق خواهر سر فیلیپ شده باشه! حالا چیکار باید کرد ؟؟؟؟ چون خونواده ی سر فیلیپ خیلی خیلی توی دربار ملکه نفوذ داشتن و خواهر سر فیلیپ خواهان زیادی داشت که دوست عزیزش ویکتور زیاد شانسی در بین اونها نداشت.

غرق همین افکار بود که رشته ی افکارش با صدای داد و هواری که از طبقه ی دوم میومد پاره شد!....

برنارد دون دون در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود وارد سرسرا شد!

-         جناب کنت یه کاری بکنین ! سرورم!سرورم!

-         برنارد آروم بگیرو بگو چی شده؟!!!

برنارد به دو زانو افتاد و در حالی که به خود میلرزید و با دستش طبقه ی بالا رو نشون میداد بریده بریده گفت : سرورم....چاقو.....میترسم بلایی سر خودشون بیارن!

فقط اسم چاقو لازم بود تا فکر پتروس به هزار راه بره.....خودشم اصلاً نفهمید فاصله ی سرسرا تا اتاق ویکتور رو چجوری طی کرد......

ویکتور خنجری به دست راستش گرفته بود و در حالی که روی صندلی جلوی شومینه وارفته بود و به آتیش زل زده بود !

 

پتروس نفس راحتی کشید.....

هنوز دیر نشده بود!!!!

پتروس انبوه مستخدمین رو از دم در پراکنده کرد و در رو بست.

-         دیوونه شدی ویکتور؟این کارا چیه؟

و به طرف ویکتور حرکت کرد.....

ویکتور دستشو به نشونه ی ایست بلند کرد. پتروسم سر جاش وایستاد....

و ویکتور چشمشو از آتیش برداشت به پتروس نگاه کرد!

پتروس یه لحظه جا خورد! اون ویکتور سر حال و شاداب شده بود پوست و استخونی با چشم های پف کرده که معلوم بود چند شبه نخوابیده!!!!

ویکتور همینطور که دشنه رو توی دست راستش سفت نگه داشته بود به پتروس اشاره کرد که بنشینه!

و دوباره به آتیش خیره شد!

دمی به سکوت گذشت که ناگهان سیل اشک از چشم های ویکتور سرازیر شد! تا اون روز حتی پتروس هم گریه ی ویکتور رو ندیده بود ولی حالا ویکتور فقط گریه نمیکرد! هق هق میکرد!

پتروس که خیلی از این حال دوستش منقلب شده بود گفت : آخه پسر این چه بلاییه که به سر خودت میاری؟ درست نیست این کارا!

ویکتور همینجوری هق هق میکرد.میخواست چیزی بگه ولی اشک نمیذاشت.....یک ربع به همین منوال گذشت و پتروسم حرفی نزد فقط رفت و یه لیوان آب اورد داد دست ویکتور.....

بعد از مدتی کوتاه ویکتور آرومتر شده بود  و فقط اشک میریخت و هنوز به آتیش نگاه میکرد....

-         پتروس صدای ترق ترق چوبها رو تو آتیش میشنوی؟

-         آره....

-         خیلی زیباست ! خیلی!!!! منم مثل این چوبها دارم میسوزم......هیچ کسی نمیتونه بفهمه که من دارم چی میگم.....پتروس من میدونم که به اون( مذکر) نمیرسم! میدونم! و میدونم که اگه به اون(مذکر) نرسم زندگیم دیگه مفهومی نداره!میخوام این زندگی بی مفهومو همینجا تمومش کنم!

-         پتروس که میخواست یکمی حال و هوا عوض شه با خنده گفت : احمق این چه حرفیه! این جنون عشقه! یادته ؟ ریچاردم اینطوری شده بود...ببین عشقه چیکار کرده که دستور زبانتم به هم ریخته! بجای اون(مونث) میگی اون(مذکر)!

دوباره ویکتور شروع کرد به هق هق کردن! اونم با صدایی خیلی خیلی بلندتر از قبل!

-         پتروس میترسم بهت بگم! میترسم بد باشه..............

-         بگو! احمق ! منو تو ناسلامتی دوستای صمیمی هستیم! هیچی بینمون نیست که به هم نگفته باشیم! بگو ! بد چیه؟ زود باش.....

-         پتروس من عاشق خواهر سر فیلیپ نشدم!

پتروس از تعجب دهنش باز مونده بود! انگار داشت پیش خودش بررسی میکرد که اگه این خواهر سر فیلیپو نمیخواد پس کدوم دخترو میخواد که انقدر داره بخاطرش خودشو آزار میده؟ تو اون مهمونی به غیر از خونواده ی سر فیلیپ بقیه همشون از خداشون بود که دامادی مثل ویکتور

داشته باشن!

-         پتروس من عاشق خود سر فیلیپ شدم!

انگار دنیا رو سر پتروس خراب شد! بهترین دوستش عاشق یه مرد شده بود!!!!

-         تو....عاشقِ.....کی.....شدی؟؟؟؟!!!!!!!!!

ویکتور دوباره داشت هق هق میکرد و بریده بریده گفت: س....سر... فیل...فیلیپ!

پتروس دوباره با نا باوری تکرار کرد :سر فیلیپ؟؟؟؟!!!!

انگار نمیخواست باورکنه قضیه از چه قراره!!!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 14:10 توسط نازی |


  • دخترک ۶یا ۷ ساله کز کرده و روی مبل نشسته و داره ناخون ها شو از ته می جود انگار بغض گنده ای درست وسط گلویش مانده. زیادی حرف زده گنده تر از دهنش حرف زده یک تو دهنی محکم خورده و اصلا گریه نکرده فقط درد اون تو دهنی تا امروز با او هست ولی یاد نگرفت زیادی حرف نزند و هیچ وقت نفهمید قد خودش چقدر است .پس هنوز زیادی حرف می زند و محکم تو دهنی می خورد.
  • همان بچه نشسته کنار حوض دست چاقش را می زند توی آب و سر به سر ماهی ها می گذارد.آدم بزرگها نشسته اند تو ایوان و دارند حرفهای مگو با هم می گوییند بچه از وسط حرفها یشان چند کلمه را می شنود (کورتاژ/ گناه/ قابله) و بعد از رفتن مهمان بلند می پرسد قابله همون قابلمه است؟و گوشش کشیده می شود تا فراموش نکند زیادی نشنود ولی او کوچکترین صدا را می شنود و خوب هم می شنود و از پچ پچ کردن متنفر است ولی هنوز که هنوز است گاهی درد آن گوش کشیدن به یادش می افتاد نه خلاصتان کنم هنوز هم گوشش را می کشند هنوز درد می کشد ولی باز هم حرفهای مگو را میشنود و ناجور و دردناک تر از قبل گوشمالی میشود
  • همان بچه زل می زند تو چشم کسی که تنبیهش کرده درد کشیده ولی حاضر نیست گریه کردنش را ببینند همه اش زل می زند و از رو نمی رود و آن صدا که هنوز توی گوشش صدا می کند که ( چشمتو بنداز پایین پررو) ولی او همچنان دارد نگاه می کند بغض می کند     کتک می خورد بابت چشم سفیدی ولی مستقیم با چشمهای پر زل می زند درد میکشد ولی زل می زند .
  • + نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 14:0 توسط نازی |


    اگر مغز ما آن قدر ساده بود که بتوانيم آن را درک کنيم٬مطمئنا آن قدر احمق بوديم که نمی توانستيم آن را درک کنيم.

    + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 13:5 توسط نازی |


    پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايد به تنهايي بر تنهاييم غلبه كنم.

     فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد

     طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.

    به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

    به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

    به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم  من رو تنها گذاشت و رفت....      

    ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.

    من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس درآشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.
     
    نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
     
    لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي
    و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...

    + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 13:4 توسط نازی |


    شايد اگر عشق نبود سرنوشت زيبا بود.

     زندگي درد نداشت ،

     فكر و حرف يكسان بود.

    شايد اگر عشق نبود آدمي نيست نميشد،

    نيستي رنج نميشد ،

    رنج نيز زجر نميشد ...

     

    آري ... اگر عشق نبود اشك نبود ،

                                                حبس نبود ،

                                                                      زخم نبود

    + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 12:55 توسط نازی |


    ل آدما مثل يه جزيرهي دور افتاده ميمونه مهم نيست كي براي اولين بار پا به جزيره ميگذاره مهم اون كسيه كه هيچ وقت جزيره را ترك نميكنه

    + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 12:45 توسط نازی |


    یه ستاره 5 انتها داره یه مربع 4 انتها داره یه مثلث 3 انتها داره یه خط 2 انتها داره ، دلم میخواد دوستی من و تو مثل دایره باشه که هیچ انتهایی نداشته باشه

    + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 12:26 توسط نازی |


    بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره
    يه چيزايي توش داره كه توي دنيا نداره
    هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما
    اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

    + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 12:10 توسط نازی |


    نفر خوابش ميادو واسه خواب جا نداره          يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

    يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره          مي خواد امتحان كنه كه داره يا نداره

    يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش   اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

    بابا ميخواد واسه دخترش عروسك بخره          انتخابم مي كنه، ولي پولشو نداره

    يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه             اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

    يكي ويلاي كنار درياشون قصرِ ولي               اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

    يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد         مامانش مي گه اينا گرونه اينجا نداره

    يه نفر تولدش مهمونيه، همه ميان                 يكيم تقويم واسه خط زدن روزا نداره

    يكي هفته ايي يه روز پزشكشون مياد خونش    يه جا ديگه يكي داره مي ميره، خرج مداوا نداره

    (سال نو مبارک) 

    + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 12:9 توسط نازی |


    DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

    من یه دخترم با چشم ها و اشکها و یه دل قهوه ای....
    شما چه طور؟


    صفحه نخست
    پست الکترونیک



    نوشته های پیشین

    تیر 1387

    خرداد 1387
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386