عشق ايستادن زيرباران وخيس شدن نيست ! عشق آن است كه يكي چتر شود وديگري نفهمد كه چرا خيس نشد.

+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 13:6 توسط نازی
|

چند تا غروب دیگه میای طلوع کنیم با همدیگه ؟
یه فال حافظ بگیرم تا ببینم اون چی می گه ؟
باید یه جوری خودمو واسه تو آماده کنم
می خوام برم دو بسته شمع نذر امامزاده کنم
چی کار کنم می خوام برم نماز حاجت بخونم
یعنی تا اوضا جور بشه منتظر تو بمونم ؟
راستی یه ساله تو خونه زخم زبون زیاد شده
اسمنتو دیگه نمی گم واژه ی اون زیاد شده
همش می گن اون که می گفت دیوونته ، عاشقته
بمیری ام سراعتو نمی گیره بگه چته
تو می گی من چیکار کنم ، عجیب توی دوراهی ام
نه توی خشکی ام نه آب ، درست مث یه ماهی ام
یه ماهی خیلی کوچیک ، میون آزادی و تور
که دلخوشیش بیخودیه ، مث یه آرزوی دور
ببین روزا و لحظهها بدجوری اذیت می کنن
آدما درباره ی تو یه جوری صحبت می کنن
می گن که بعد این همه عاقل شم و رهات کنم
می گن تو قلبمی ولی ، باید یه جور جدات کنم
خب می دونی گوش نمی دم به پند و حرفای کسی
ولی تو چی باید تا کی به داد دردم نرسی ؟
تحملم حدی داره ، اونم دیگه تموم شده
عمرمو زندگیم چی حیفف ، چه قدر برات حروم شده
دیشب نشستم تا سحر ، دیدم اونا بد نمی گن
به جای صبر و طاقتم ، چه کار کردی واسه من ؟
نه رفتی و نه اومدی ، نه عشقی و نه دیدنی
نه حتی از جانب تو ، حرف به هم رسیدنی
اون دوره ها تموم شده ، دوره ی مثل گل یاس
خودت عجب قد کشیدی ، منو شکستی ناسپاس
چقدر بده اونکه اومد اول گل دادن من
می خواد با یه تبر بشه باعث افتادن من
تو همینو دلت می خواس ، حالا دیدی شکستنو ؟
چرا می خواستی بشکنی رؤیاهای ترد منو ؟
درسته دنیا بی وفاس ، اما بدون خدا داره
کلی مجازات واسه ی آدم بی وفا داره
اگر که راست گفته باشن آدمای دور و برم
دلم می خواد برم یه جا ، لحظه ی مرگو بخرم
شنیدن حرفای دیگه داره دیوونم می کنه
آدم آخه برای کی ؟ انقد دل بسوزونه
علتشو نفهمیدم می خواستی عاشقت بشم
بعدش که مطمئن شدی هرگز دیگه نیای پیشم
از همون اولم آره یه کم عجیب غریب بودی
تو ماجرای تلخ من یه وسوسه یه سیب بودی
تو اومدی دلم رو از راهی که داشت به در کنی
بعدش بذاری بری و بدون اون سفر کنی
من دیوونه رو بگو ، منتظر توأم هنوز
حقمه که بهم بگن بازم بشین بازم بسوز
رنگین کمون زیباس ولی تو حسرت یه رنگیه
دلت رو بسپر دس کوه ، چون جنس اونم سنگیه
من اینو اقرار می کنم تا خواستی آزارم دادی
اما اینم بهت می گم از چشای من افتادی
دیگه اگه خورجین تو پر از گل و نامه باشه
اگه تو فکرت واسه بعد ، هزارتا برنامه باشه
اگه مث اون اولا خوب بشی و با حوصله
نمی شنوی که من دیگه به پرسشت بگم بله
تو این دو سال یا بد بودی یا خشن و مریض بودی
تو اوج اذیتم ولی ، باز برام عزیز بودی
اما حالا تصمیممو گرفتم و ، سخته برام
نوشتنش سخته ، ولی دیگه شما رو نمی خوام
خدا کمک می کنه که یه جور فراموشت کنم
من قطره قطره آب می شم تا تو رو خاموشت کنم
عکسا و یادگاریات نه اونا رو پس نمی دم
دیگه برام تجربه شد دلو به هیچ کس نمی دم
می شینم و با رؤیاهام یه وقتا خلوت می کنم
دلم گرفت به عروسک ، گاهی محبت می کنم
اون حرفامو گوش می کنه تو هر زمون و فرصتی
بدون هیچ توقعی ، بدون هیچ خیانتی
خب دیگه حرفی ندارم هیچی به جز خداحافظی
اونم بذار پای یه جور ، رسم قدیم کاغذی
کسی که تا قیامتم هرگز نمی بخشه تو رو
انقد نشستی تا خودش آخر بهت بگه بذو
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 12:39 توسط نازی
|
تو مثه فصل بهاري كه برام شادي مياري
منم اون ابر سياهی كه تو فصل تو مي بارم
تو مثه گلاي پونه عاشق روييدن هستي
منم اون گوشه نشيني
كه طلوعت و مي بينم
تو به شفافي شبنم تو مثه فرشته هايي
منم اون عاشق بي دل كه سر راهت مي شينم
تو بزرگي توعزيزي تو مثه چشمه زلالي
منم اون حقير و مسكين كه براش خيلي زيادي
تو مثه پرنده هايي تو پر از عشق و وفايي
منم اون آوازه خونی
كه تو شعراش و مي دوني
خلاصه خيلي لطيفي واسه دل يه تكيه گاهي
نازنين ,عزيز جونم تو پناه شب تاری
تو غروبم تو طلوعي تو واسم راه عبوري
خط قرمز روي غم هاست وقتي تو پيشم بموني...
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 12:27 توسط نازی
|
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 16:32 توسط نازی
|

زندگی چیست؟
پشت دیوار آرزو ماندن
خون دل خوردن
اولش رنج و آخرش مردن
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 16:6 توسط نازی
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 15:55 توسط نازی
|
ای ما همیشه با هم و بی هم
پیوند پک تا بزند درمیان ما
اینک کدام دست ؟
آه ای بیگانه
وقتی تو مهربان باشی
دنیای مهربانی داریم
ای با تو هر چه هست توانایی
در دست توست معجزه عیسایی
وقتی بهار بود و گل رنگ رنگ بود
آن شب شمیم عشق نخستین خویش را
از دست مهربان تو بوییدم
کنون بهار نیست
تا برگهای سبز درختان نارون
تن در نسیم نرم بهاری رها کنند
تا ماهیان سرخ
در آبهای برکه آبی شنا کنند

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 15:38 توسط نازی
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 16:31 توسط نازی
|
به تو ميگم که نشو ديونه اي دل
به تو ميگم که نگيربهونه اي دل
من ديگه بچه نميشم
ديگه بازيچه نميشم
به تو ميگم عاشقي ثمر نداره
واسه تو جز غم و درده سر نداره
عقلمو زير پا گذاشتي رفتي
تو منو مبتلا گذاشتي رفتي
به غم زمونه اي دل
منو جا گذاشتي رفتي
به خدا منو رسوا کردي اي دل
همه جا مشتم و وا کردي اي دل.
فتنه بر پا کردي اي دل
ميدونم تو ديگه عاقل نميشي؟
تو ديگه براي من دل نميشي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 16:26 توسط نازی
|

امشب از آسمان ديده تو روی شعرم ستاره می بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه می كارد شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست از سياهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سكر آور گل ياس است آه، بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من آه، بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رؤياها با پر روشنی سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريائيست كی توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفانی
كاش يارای گفتنم باشد
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ريزم زير پای تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 16:4 توسط نازی
|

خواب بودم خواب دیدم مرده ام
بینهایت خسته و افسرده ام
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لهد را گل گرفت
رویه من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشت ناک بود
بالسش زیر سرم از سنگبود
غرق ظلمت سوتو کورو تنگ بود
هر که امد پیش حرفی راندو رفت
سوره حمدی برایم خواندو رفت
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خری دارم نشد
نه رفیقی نه شفیقی نه کسی
ترس بودو وحشت و دلواپسی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 16:3 توسط نازی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 15:37 توسط نازی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 15:37 توسط نازی
|
من امشب فکر مي کنم که ديگه ميميرم واسه اينکه تورو من از دست دادم ميخوام بگم پشيمونم از رفتارم من من تورو عذاب از قسط دادم اين چشماي من ميباره هروقت يادم مياد اون شبا که بوديم هر شب با هم قلب منو راحت کردي سرقت بازم خاطرات و ورق بزن امشب با من
گل نازم گل نازي با زندگيم شده بازي رفتي تا ابد به خواب و نامت مونده يادگاري
صداي فرياد ما تو شباي ما ميشکونه سکوت شب . هر وقت ناراحتم بودم مي بوسيدي روي منو
يادت مياد چه شبايي قدم زديم با هم يادت مياد چه شبايي مي خنديديم با هم
يادت مياد چه شبايي که تو قهر مي کردي تا من با شاخه گل بيام پيشت بگم بمون با من
ولي يادم نبود آدماهم يه روز ميميرنو بايد امشب به سوگ تو بشينم و تصوير چهره ماه تو نگاهم مونده ثابت بيا وتصوير و از جلو صدام کن از پشت قا بت با هم بوديم يه روزي ولي نفهميدم
تورو مي دادمت بازي من مي خنديدم
اما وقتي رفتي تازه فهميدم بي تو نمي تونم باشم من مي ترسيدم
تو خيالم مي بينم کنارت نشستم دارم مي گم عزيزم عاشقت هستم ولي تو بهم ميگي غمگين و خستم
چون تو خيالت فقط من با تو هستم حالا که رفتي فهميدم دوست داشتم من
کاشک دم رفتنت رو صورتت بوسه مي کاشتم
تب دستات روتنم مونده يادگاري تو به من قول داده بودي تنهام نمي ذاري
توي خواب من هميشه با من وقتي بيدارم مي شم يه آدم آهني عکست رو ديوار اطاق حرف ميزد چشمات به من مي گفت بيا نزديکم
بازم حس کردم دوباره کنارمي از اين ميترسيدم يه وقت پيش خدا نري
ولي رفتيو ديگه واسم نمونده چاره جز اينکه بمونم با اين قلب پاره
با هم بوديم يه روزي ولي نفهميدم
تورو مي دادمت بازي من مي خنديدم
اما وقتي رفتي تازه فهميدم بي تو نمي تونم باشم من مي ترسيدم
تو خيالم مي بينم کنارت نشستم دارم مي گم عزيزم عاشقت هستم ولي تو بهم ميگي غمگين و خستم چون تو خيالت فقط من با تو هستم
چونکه چشماي تو دوغ نمي گه هيچ وقت تو آدم مرده اي واسه ما بدون نيشخند توبه من گفتي خاموش شده فانوس عشقم حالا که اون مرده چرا ميگي نابودو تشنه ام اخه کدوم خدايي گفته که آسوده بشکن ببين فضاي خونه چقدر آروم امشب دوستارم از آسمون بباره بارون بيشتر ولي رفيق به من نگو که آلوده نيستم چون چهرت خيلي داغون وپيکر به خودت چون نبيني جادوي بهتر اگه خودت نخواي نميميري با روح محکم بگير آرامش شب و کابوس پر کرد تو فصل زندگيتو کردي پاييز پر درد مسير زندگيت يه راه تاريک و پر خم من خواستم عوض بشم توي يه ثانيه بردم وگر نه توزندگيم بدون قافيه مردم

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 20:21 توسط نازی
|
دلم می خواد مثل قدیما یه گوشه دنجی بشینم 
توی تنهاییم بمیرم

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 20:19 توسط نازی
|

دلت با ما نیست نگفتم چرا؟ نپرسیدم؟
اما ای همیشه همیشگی توام نمی پرسی احوال مارو از ته دل نمی پرسی!
آخرش به ما نگفتی که عاقبت دل بستن چیه؟
نگفتی؟
فقط با نرمی انگشتات گونه های زرد داوودیای سرخ پاک کردی
و من دونستم که در پی باد دوییدن قرار این دل بی قرار . . . . . . . .
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 20:17 توسط نازی
|

همه هستی من آیه تاریکی است
که تورا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من تورا در این آیه اه کشیدم آه
من در این آیه تورا به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 20:15 توسط نازی
|

معناي زنده بودن من با تو بودن است
نزديک...دور... سير...گرسنه... رها...اسير... دلتنگ...شاد...
آن لحظه اي که بي تو سر آيد مرا مباد...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 20:10 توسط نازی
|

من بـــــه خـــــاکستر نشینی عـــــــــادت دیــــــــرینه دارم
سینه مـــالامــــــالِ درد امـــــــا دلی بـــــــــی کینه دارم
پـــــــــاکبازم من ولی در آرزویم عشـــــــق بازیست
مثل هر جنبنده ای من هــــــم دلــــــــی در سیــــــــنه دارم
...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:42 توسط نازی
|

انگاري تو شهر ما همه غريبن همه فرياد ميزنن كه غصه آزاد
توي خونه ها خوشي نيست ديگه عادت شده فرياد
همه جادو شدن. انگارليلي، مجنون رو نميخواد
شيرين هم تو كاخ خسروست بي نياز از عشق فرهاد
ديگه قصه اي نمونده كه يه روزي بگه شهرزاد
همة عشقا فريبن يا يه طعمه واسه صياد
عشق من گذاشته رفته. قول داده، اما نمياد
چطوري عاشق بمونم؟كسي عاشق رو نميخواد!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:37 توسط نازی
|

آنقدرها که عاشق او بودم او نبود
در واژه های سوخته اش رنگ و بو نبود
من با تمام سادگی ام حرف میزدم
در چشم او ولی هوس گفتگو نبود
میگفت با تو هستم و مثل تو عاشقم
اما درون سینه او های و هو نبود
حتی اگر قبول کنم لاف عشق را
آنقدرها که دربه درش بودم او نبود
آنقدر محو او شده بودم که روز و شب
غیر از خیالش آینه ام روبرو نبود
آن روزها که چیدم از آن باغ سبز سیب
دست فریبکاری اش این قدر رو نبود!

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:33 توسط نازی
|

دوست دارم بروم سربه سرم نگذارید............
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید..............
دوست دارم که به پابوسی باران بروم............
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید..............
این قدر آیینه ها را به رخ من نکشید................
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید..................
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد....................
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید...............
آخرین حرف من این است زمینی نشوید...............
فقط....از حال زمین بی خبرم نگذارید..........
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:31 توسط نازی
|
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خودت
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:31 توسط نازی
|
8888888811111111111888811111111118888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888811111111111188111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888811111111111111111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888811111111111111111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888881111111111111111111111118888888888888888888888888888888888888888888818888888
888888888111111111111111111111188888888888888888888888888888888888888818881118888888
888888888811111111111111111111888888888888888888888888888888888888881118881118888888
888888888881111111111111111118888888888888888888888888888888111188881118881118888888
888888888888811111111111111888888888888888888811118881111881111118881118881118888888
888888888888888111111111188888888888888888118881118881118811188111881118881118888888
888888888888888881111118888888888888811111118881118111888111188111181118881118888888
888888888888888888888888811188888111811188888888111118888111188111181118881118888888
888888888888888881111888811188888111811188118888811118888111188111181118881118888888
888888888818888811111188881118881118811111118888811188888811188111888111111188888888
881888881118888111881118881118881118811111118888811188888881111118888811111888888888
111888881118881111881111888111811188811188888888811188888888111188888888888888888888
111888881118881111881111888111811188811188118888811188888888888888888888888888888888
111888881118881111881111888111811188811111118888888888888888888888888888888888888888
111888881118888111881118888811111888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881118818811111188888881118888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881111118881111888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881111118888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881188888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
1118888888
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:21 توسط نازی
|

معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن .