|
شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟ + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 15:53 توسط نازی |
زندگي خالي نيست: مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست. آري تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است ، كه مرا مي خواند...
روزي مردي جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را در آن منطقه دارد جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملآ سالمبود و هيچ خد شه اي برآن وارد نشده بود وهمه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.مرد با كمال افتخار صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .ناگهان پيرمردي جلوي جمع امد وگفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پيرمرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود .قسمت هاي از قلب او برداشته شده وتكه هاي جايگزين آن شده بود وآنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هاي دندانه دندانه در آن ديده مي شد .در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود ،مردم به قلب پيره مرد خيره شده بودند با خود مي گفتند كه چه طور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد ؟ مرد جوان به پيره مرد اشاره كرد و گفت تو حتمآ شوخي مي كني :قلب خود را با قلب من مقايسه كن قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي وخراش است .پيرمرد گفت درست است .قلب تو سالم به نطر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم .هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشق را به اوداده ام،من بخشي از قلبم را جدا كرده ام وبه او بخشيده ام .گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه ي بخشيده شده قرار داده ام :اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هايي دندانه دندانه درقلبم وجود دارد كه برايم عزيزند :چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلب رابه كساني بخشيده ام اما انها چيزي از قلبشان را به من نداده ند ،اينها همين شيارهاي عميق هستند .گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام .اميدوارم كه انها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بودم پر كنند ،پس حالا مي بيني كه زيباي واقعي چيست؟ مرد چوان بي هيچ سخني ايستاد ،در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت ازقلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دست هاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفتو در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخم خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد :ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيبا تر بود زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب اونفوذ كرده بود.... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 15:40 توسط نازی |
دستام بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یه گل کاشته باشم شب برای چیدن ستارهای قلبت می ایم بیدار باش من با سبدی پراز بوسه می ایم و انرا قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 13:39 توسط نازی |
آنچه به راستي از زندگي تمنا داري در اين جهان سراغ نتواني کرد. تمامي آنچه مشتاقي و آرزومند، نهفته به درون توست و ديگر هيچ جا يافت نمي شود. در اعماق دل خويش جستجو کن و چون با تو راز گويد روشني پيام را در پندارهاي باطل مپيچ. او يگانه پيامبر توست ، پيغام را درياب که دل، تنها راه هموار است به جانب عشق، شادماني و سرشاري. آنچه در دست هاي تو بگنجد فراتر از قامت دست نرود اما خيالي که بر دل نشيند همواره فزوني يابد، وسعت پذيرد و جاودانه در گستره هاي تکامل ريشه دواند. دل را وسعتي است به پهنهء گيتي و جايگاه عشق است تا در او جاي گيرد و لبريزش کند و اين معناي مطلق زندگي است تمام لحظات بارانی توی پياده روهای خيس يادت هست ؟ خاطره آن درخت سبز را که کنارش قول دادی به اندازه همه روزهای بارانی با هم باشيم ؟ حالا هر روز صبح به انتظار ابری ... پنجره را باز می کنم اما سالهاست که ابر تنها می آيد ... ولی باران ...... هيچ و هر شب دعا می کنم که فردا باران بيايد حتی از روی دلتنگی قول می دهم که بگويم : هنوز هم دوستت دارم ...... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 13:9 توسط نازی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:33 توسط نازی |
شبانگاهان در اين فكرم كه چه كنم تا فردايم مثل امروزم نباشد. فردايي كه اي كاش در آن طغيان نكنم و به راه نفس نرم. با هر بار ديگري كه به سراغ گناهي مي روي بار ديگر كمي راحتتر به سراغش مي روي و چه بسا دفعات ديگر عرق شرمي كه دفعه ي اول بر پيشانيت مي نشست به خوشي و بي اعتنايي تبديل شود. خلاصه كه هيچم. + نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:33 توسط نازی |
من... یه قلبم که هنوزم میزنه برای عشقت زندگیشو جاگذاشته توی ماجرای عشقت قلبم میزنه برای عشقت تو یه اسمی که همیشه میمونه تو خاطراتم تو گذاشتی و پریدی من هنوز تو ماجراتم من ... یه دل داده خسته تو. کتابای نبسته تویی... عکس یه عروسک که تو آینه نشسته کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم بزاره کاشکی دنیا ما دوتارو سر راه هم بزاره + نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:27 توسط نازی |
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غم ها نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج از دریا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر سوز پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد از تو این زندگی زیبا نبود + نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:27 توسط نازی |
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد در حجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آواز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد... + نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:24 توسط نازی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:18 توسط نازی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:15 توسط نازی |
پسره با حقه بازی و کلا شی تموم تو نست دل دختره رو به دست بیا ره. آخه دختره خیلی ثروتمند بود ولی پسره نه .پسره فقط ا ونو واسه ثر و تش می خواست . یه روز از رو زا پسره با هزار دوز و کلک دل دختره رو بدست آورد و با هاش ا ز دواج کرد. پسره خواست از همون اول نا رو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پو لشو می خوا د. ولی تو مرام و معرفت دختره مو ند .و هر روز اسیر و اسیر تر میشد . تا اینکه پسره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای دختره رو برو میشد. پسره یه روز از رو زا بهش گفت میخوام یه وا قعیتی رو برات بگم .من از ما ل دنیا هیچی ندارم. هدفمم از ازدواج با تو فقط ثر وتت بود نه خودت. دختره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دو ست دارم.و چون دو ست دارم می بخشمت. یه روز پسره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من . دختره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو . روز ها گذشت پسره دید داره کم کم اسیر خوبی های دختره میشه خواست از خودش دو رش کنه بهش گفت تو هنوزم منو دوست داری دختره گفت آره این چه حرفیه می زنی.پسره گفت اگه بگم چشا تو به من بده میدی ؟ دختره گفت آره اگه تو بخوای جو نمم میدم. پسره با تمام بی رحمی چشای دختره رو در آ ورد . با خو دش گفت با این کا رم دختره دیگه منو نمی تونه ببینه تا منو با مهربو نیاش ا سیر خو دش کنه .. ولی با زم نشد ......... یه روز پسره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثر و تتو به من د ا دی و الان هیچی نداری.اینطور نیست؟ دختره آره عزیزم . پسره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی. دختره با تمام و جود قبو ل کرد . یه روز پسر ه بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دو باره از دواج کنم. دختره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمو نم . یه روز تو رو زای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون پسره با نها یت شرم به دختره گفت دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون .دختره گفت تو این زمستون کجا برم؟من که جز تو کسی رو ندارم پسره با نهایت بی رحمی گفت اگه دو سم داری چرا بخا طر من نمیری؟ دختره قبول کرد و از قصر رفت.چند روزی گذشت......... به پسره خبر رسید جنا زه دختره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن. پسره وقتی رفت روی جنازه یخ زده دختره . یهو چشمش به مشت گره شده دخترک او فتاد که تو سرما یخ زده بود . انگاری تو مشتش یه چیزی بود.با سختی و قتی مشت دختره رو وا کرد تو ش یه کاغذ بود اونو باز کرد تويه اون نوشته شده بود: به او بگو یید هنوز دوستش دارم + نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:14 توسط نازی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:8 توسط نازی |
زندگي به من آموخت :
با هر دست بگيري از همون دست مي گيري پس هميشه نگاهت به دستت باشه که چي داري مي دي ! زندگی به من آموخت : به راحتي مي شه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد زندگی به من آموخت : شما نمي توانيد ديگران را مجبور كنيد كه دوستتان داشته باشند ولي مي توانيد به كسي تبديل شويد كه دوستش مي دارند . زندگی به من آموخت : اعتبار خود را در بی اعتبار ساختن دیگران جستجو نکنم . زندگی به من آموخت : آنجه با سخاوت بدهي به تو باز خواهد گشت . + نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 16:5 توسط نازی |
از بارش مداوم باران دلم گرفت از حال و روز فصل زمستان دلم گرفت از خش خش عبور در اين فصل بي کسي وقتي شکست ، برگ درختان دلم گرفت بغضي در دل من ريشه کرد وبعد از قارقار شوم کلاغان دلم گرفت آدم بهشت را به بهاي کمي فروخت از اين هبوط ساده ي انسان دلم گرفت فهميده اند رشته ي عمرم به دست توست وقتي که در نبودنت اينسان دلم گرفت بر برگ برگ دفتر شعرم به ناگهان دستي نوشت واژه ي پايان دلم گرفت + نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 0:56 توسط نازی |
تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم؟... تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد + نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 0:54 توسط نازی |
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 0:41 توسط نازی |
زمانه گر خزان شود توئی بهار زندگی تبسم نگاه تو نشان عشقی آشنا دلت ز پاکی و صفا چو چشمه سار زندگی چو مبتلا شوم به غم خوشم به یک نگاه تو دو چشم تو چراغ من به شام تار زندگی به پاکی دلت قسم که دل زتو نمی کنم که تکیه گاه من تویی در این حصار زندگی + نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386 13:55 توسط نازی |
اشکاتو پاک کن شاپرک بخدا شب تموم ميشه گريه نکن گريه نکن اشکاي تو حروم ميشه اسير دست شب نشو چشماتو واکن شاپرک خودتو قربوني نکن تو اين جدال صد به تک! من با تو همقسم ميشم با تو مي مونم |