تبليغاتX
...به رنگ قهوه ایه اشکهایم...

...به رنگ قهوه ایه اشکهایم...

 
دلتنگیهات و بردار به روی قلبم بذار

تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار

اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن

فقط برای یکبار بعدش خدانگهدار

تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راه

وقتی که شب سیاه وقتی بدون ماه

تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم

تنها میمونه دستم با این دل شکستم....

ایستاده در باد

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 17:14 توسط نازی |


ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 20:16 توسط نازی |


دنیا را بد ساخته اند... 

گه فکر ميکني که رفتنت باعث شکستنم ميشه ؛

اگه فکرميکني که بعد از رفتنت اشک ميريزم ؛

اگه فکرميکني که با نبودنت لحظه هام خالي ميشن؛

اگه فکرميکني که هرلحظه دلم برات تنگ ميشه؛

 اگه فکرميگني که بي تو ميميرم؛

 درست فکرميکني تو که ميدوني نبودنت رو دوام نميارم

                                       پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 19:48 توسط نازی |


بزرگوار، نيكوكاری های خود را بدهي به گردن خود می داند كه بايد بپردازد و فرومايه، احسان‏ های گذشته خود را بدهي به گردن ديگران میداند كه بايد پس بگيرد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:53 توسط نازی |


 سهم من از شب
شاید
همان ستاره ای باشد
که همیشه پنهان است
همیشه
همیشه
همیشه
و یا به قول قاصدکها
ستاره ی من
همان است
که پیدا نیست

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:41 توسط نازی |


زندگي را دزديديم ولي جايي براي پنهان كردنش نداشتيم
گذاشتيمش سر چهار راه
به كمين نشستيم
ديديم كسي حتي نگاهش هم نميكند!
اين بار هم به كاه دان زده بوديم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:24 توسط نازی |


خاطراتم تكه تكه شده اند
نه به افكارم اطمينان دارم
نه به موجوديت خاطرات ام
فقط ميدانم آن ته
چند شاپرك بي نفس، بالهايشان را بيهوده بر هم ميكوبند
شايد باز شود
اين قفل هميشه!


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:14 توسط نازی |


IMG_0873.jpg

خواب ديدم
كوير را
با رگه هاي عطش اش
بوي خاك
وسوسه باران
و خودم را
پابرهنه
كشان كشان
در پي هيچ هاي هميشه!

IMG_0862.jpg


تا به حال كسي شما را با نگاهش لمس كرده؟
يك لمس عميق
تا ته رگ و پي!

IMG_0967.jpg

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:4 توسط نازی |


http://www.mostafamastoor.com/bodyphoto/parsehnews.jpg

 

قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری

غم تنهایی و خونین جگری ،

قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

مادر من غم هاست

مهد و گهواره من ماتم هاست

قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم

غم به اندازه سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم

غم من صحرا هاست

افق تیره او نا پیداست

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی

قاصدک ، زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا

زشت مانند زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

پستی و مستی و بد مستی نیست

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:45 توسط نازی |


 ««« تلنگر می‌زند بر شیشه‌ها سرپنجه باران»»»

«««نسیم سرد می‌خندد به غوغای خیابانها»»»

««« دهان كوچه پر خون می‌شود از مشت خمپاره»»»
««« فشار درد می‌دوزد لبانش را به دندانها»»»
««« زمین گرم است از باران خون امروز»»»
««« زمین از اشك خون‌آلوده خورشید سیراب است»»»
««« ببین آن گوش از بُن كنده را در موج خون مادر»»»
««« كه همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است»»»

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:45 توسط نازی |


رسم زتدگي اين است
يک روز کسي را دوست داري
و روز بعد تنهايي
به همين سادگي!

او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک مهماني
که به آخر مي رسد
و تو به حال خود رها مي شوي
چرا غمگيني؟
اين رسم زندگي است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:22 توسط نازی |


love5

 

عشق یعنی از خود بی خود شدن
به بلور احساس تلنگر زدن
اتش از درون زبانه کشیدن
خزان را بهار دیدن
در پس غرور ظاهری قلب را به پاکی اسمان دیدن
زیبایی ها و لطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن
عشق یعنی گوهر را در صدف تنهایی نهان کردن
عشق یعنی اغازی شیرین و اتش جاودان با هر چه بوی تعلق دارد
عشق یعنی سوختن و ذوب شدن در بوته ی عشق
عشق یعنی لرزش همه وجود در برابر معشوق
یعنی   زیبا دیدن    زیبا شنیدن   زیبا گفتن
یعنی در حریر نرم و لطیف راه رفتن
خوابهای مینایی دیدن
عشق یعنی در ابی اسمان غرق شدن و ابی شدن
عشق یعنی تازگی یعنی بهار .....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:16 توسط نازی |


اه ای خدای دشت نیلوفر

مرا یاری رسان

در این بیابان غم

در این کویر عطش

عطش عشق

مرا یاری رسان

مرا در سراب هوس رها مکن

روح مرا با عشق با یقین عجین کن

مرا در کوچه عشق خود همدم باش

مرا با شقایق ها همراه ساز

مرا دچار ابی دریا کن

مرا یاری رسان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:43 توسط نازی |


  عشقی که براساس زیبایی بنا شده باشد

همانند زیبایی به سرعت رو به زوال می رود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:31 توسط نازی |


با تو خود را گم می کنم

بدون تو خود را می یابم

می خواهم دوباره گم شوم.

Within You I Lose Myself

Without You I Find Myself

Wanting You Be Lost Again

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:26 توسط نازی |


ساده است ستايش گلی چيدنش و از ياد بردن که گلدان را آب بايد داد،
ساده است بهره جويی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی!
او را به خود وانهادن ُ گفتن که :
" ديگر نمی شناسمش!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:11 توسط نازی |


من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد ،
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
 در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
 ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
 و نمی داند در یک لبخند
 چه شگفتی هایی پنهان است .
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کارست
 ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است ؟
و همین درد مرا سخت می آزارد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 14:59 توسط نازی |


ای مهربون عزیز منو ببخش که ناراحتت کردم خودت می دونی خوب می دونی که اصلا اصلا اصلا تحمل دیدن ناراحتیتو ندارم من خودمم اصلا نمی دونم چم شده بود خودت می دونی ناراحتی من بابت چی بوده ولی به هرحال امیدوارم منو ببخشی بعدشم بهم حق بدی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:20 توسط نازی |


من نمی دونم چرا درها به روم بسته شدن

تو رفتی و چشمان من از انتظار خسته شدن

چرا اخه دفترمو بستی و رفتی بی وفا

من موندمو این دفترو دنیایی از خاطره ها

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:15 توسط نازی |


آه اگر مي دانستيد

که آواز ناکوک بادي در اقصاي سوزناک شبي محتوم در آنسوي دره و ستاره

تنها پاسخي است

که قلب مجروح بي پناه دريافته است ...

گلو پاره کرده ام در قلعه سنگي بي رخنه تاريکي

تا که دوستت مي دارم را

بر لبان گذران بي مهرتان نغمه اي کنم ...

آه اگر مي دانستيد

                              که ديروز طفلکي خرد بودم

و امروز

               چندين هزار زمستان از عمرم بر گذشته است .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:12 توسط نازی |



برفي نشست عشوه کنان

 بر چاک سينه خيابان

دردا

که سپيدي مطلق برف

سياه زخم نسبي خيابان را

درماني نکرد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:8 توسط نازی |


در وسعت اشکت غرقه ام کردي امشب

مشت بر پنجره قيرين من چه مي کوبي بنيرو

صخره ات را چشمه آسا مي شنوم

که سمفوني تلخ تنهايي را

در جان من ضجه ميزند اي خنياگر مهرو

تو  ، آري با تو هستم

حاجتت نيست که شامه ات را صيقل دهي اي سترگ

هم من نيز در مانداب زيسته ام

هم من نيز شرف هفت آسمانم اي بزرگ.

تمام شب چشمانم در پي جستن کنار ه اي نعره مي کشيدند ...

خوب يادم هست

درختچه هاي بادامي ر ا که سالها پيش در نيم روزي نيمه آفتابي کاشته بودم

انديشه تلخي در سر پروره اند اينک ...

پيراهن تنم را مي فروشم تا ناني براي شما بکف آورم

بگذاريد لبخند نگاهتان تن پوش مادام العمر من باشد

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 21:27 توسط نازی |


همه پنجره ها را به جستجو برخاسته ام :

به جستن آينه ي کوچکي

براي انعکاس چشمه و آفتاب

هيچکس  اما

به پاسخ گفتن کوتاهي حتی

از خفيه گاهش سري برون نمي کند ، دستي تکان نمي دهد ...

صداي امتزاج تنوره نفس هاي بي عمق ست

از پس درهاي بسته پولاد زاد :

           در کار ميلاد مرثيه هاي سيا  و

      مردگان بي خاصيت فردا !

دردا و حسرتا

که قلب ايشان

   هرگز

       از تلنگر عشقي نلرزيده است .

همه

حکايت عبور تلخ غبار و مه

همه افسانه بي پايان رسيدن

  و

  حديث لبهاي ترک خورده

 همه حکايت راهي بي انتها

همه حديث بيداد برف و

مرگ بيگاه گلها .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 15:13 توسط نازی |


آبگينه سپيده را

به دره مي افکنيم

و آنگاه

            بر شکسته اش نماز مي بريم  !

چادرهايمان را چسبيده ايم سخت

که باد بي افسون  مبادا

رسوايمان کند.

ما پيش خود رسو ا شدگانيم .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 15:2 توسط نازی |


روز مادر مبارك 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 19:45 توسط نازی |


زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم

امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم

تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

 امّا به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 19:13 توسط نازی |



محراب تهی بود و نسيمی

سياهی بود و ستاره ای

هستی بود وزمزمه ای

لب بود و نيايشی

من بود و تو يی

نماز و محرابی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 19:0 توسط نازی |


 

در و دیوار دنیا رنگی است . رنگ عشق .  

خدا جهان را رنگ کرده است . رنگ عشق . 

 و این رنگ همیشه تازه است و هرگز

 خشک نخواهد شد .

از هر طرف که بگذری ، لباست به گوشه ای

 خواهد گرفت و رنگی خواهی شد .  

اما کاش چندان هم محتاط نباشی ؛ شاد باش 

 و بی پروا بگذر ، که خدا کسی را دوست تر

 دارد که لباسش رنگی تر است !

 

آه ، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ، ای روشن طلوع بی آفتاب

آفتاب سرزمین های جنوب 

آه ، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ، این خیرگی ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی ست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من بیستم ، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

 

آه ، ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

یکشب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفاکاری

در عشق تازه فتح رقیبش را

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 18:46 توسط نازی |


چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 15:7 توسط نازی |


چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 14:57 توسط نازی |


دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اون کس رو از رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغل کنی     

می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 18:59 توسط نازی |


 

وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا آب دريا شوره؟

آنکس که مي گفت دوستم دارد، عاشقي نبود که به شوق من آمده باشدرهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 18:55 توسط نازی |


آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند ....
 
 
بالهای تازه روییده ام را
که تو با بوسه هایت
پولک دوزی کرده ای ٬
 بر میدارم و
میروم در لحظه ها
پرواز کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 12:26 توسط نازی |


نه٬ همنوای دلتنگی هايم!
از ابرهای اسمان نيست
اين همه رخوتِ کسل کننده که به پوستم کشيده می شود
از
ابرهايی است که بر حوصله ام جا خشک کرده اند
و
وقتی نمی بارند
من تمام روزم را می گذارم در چشمانم و
خيره می شوم به اولين کلمه اولين صفحه کتاب
و
تمام دقيقه ها پر ميشوند از جاهای خالی
و
چقدر جايِ خالی
در دستانم معلوم است...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 12:21 توسط نازی |


زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن . سعي كن طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته بر مي گردي نيازي به پاك كن نداشته باشي

در جلسه امتحان عشق ،من مانده ام و يك برگه سفيد ! يك دنيا حرف ناگفتني... ويك بغل تنهايي و دلتنگي... درد دل من در اين كاغذ جا نمي شود...!در اين سكوت بغض آلود، قطره كوچكي هوس سرسره بازي ميكند! و برگه سفيدم، عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد... عشق تو نوشتني نيست .........در برگه ام،كنار آن قطره يك قلب شكسته ميكشم......  وقت تمام است برگه ها بالا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 12:18 توسط نازی |


نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم..

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 17:58 توسط نازی |


مهربانم به من بگو سفر به خیر برای من دعا کن

ای همیشه پناه من تو راهتو ز راه من جدا کن

نازنینم از این که هست شکسته تر نبوده ام زمانی

می روم من شکسته دل از آشیان مرا ز من رها کن

عشق تو تو قلبم تنها عشق زمین بود

من باید می رفتم چون سرنوشتم این بود

با عشق و احساس من بازی نکن عزیزم

قلبت رو با مرگ من راضی نکن عزیزم

ای مهربان عاشق ای قصه گوی هستی

ای تو بهانه ی من در گریه های مستی

بر لب خدانگهدار در دل امید دیدار

اشکم رو از گونه هام با دست خسته بردار

من می روم عزیزم عاشق تر از همیشه

یاد تو از دل من هرگز جدا نمیشه...

 

برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 17:54 توسط نازی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من یه دخترم با چشم ها و اشکها و یه دل قهوه ای....
شما چه طور؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

دختر آفتاب(دنیا)
عشق همین جاست تو کجایی؟(محبوبه)
خوب.....بد......زشت....(عنکبوت)
سرنوشت(سحر)
دخترایرونی(یاسی)
غریبی آشنا(یک نفر)
باران پاییزی(دختر بارانی)
دختر یه صبح پاییز(سولماز،خواهرم)
خیال آبی(مریم)
خاطره های بارانی(قطره کوچولو)
ابلیس(نغمه)
همه جوره(آرش)
طنابي كه قراره يكي رو از پا دربياره(خودم)
به وبلاگ مهندس میلاد نهاوندچی خوش آمدید(ميلاد)
بهترين دانلودها(مصطفي)
اگه بودي حالا(ايليا)
حسرت(بهرام)
من(دلشكسته)
نه دیگه...این واسه ما دل نمیشه!(بابايي)
نارنگي(ميترا)
تنهايي(پسر تنها)
مطالب و بحثهای جالب و خواندنی روز(محمد صالح)
بوسه ي عشق(محمد مسيح)
عشق صفا صميميت(هيچكس)
دردهاي يك پسر تنها(پسر تنها)
احساس
تك ستاره ي تنها(يه برادر خوب)
شب يلدا(اميد)
عكس و گرافيك(نيما)
دوستت دارمها...آه...چه کوتاهند
چرا وقتی میخوام هم نمیتونم.....!
ناگفته های یک جوان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin