|
تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یکبار بعدش خدانگهدار تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راه وقتی که شب سیاه وقتی بدون ماه تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها میمونه دستم با این دل شکستم.... + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 17:14 توسط نازی |
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 20:16 توسط نازی |
گه فکر ميکني که رفتنت باعث شکستنم ميشه ؛ اگه فکرميکني که بعد از رفتنت اشک ميريزم ؛ اگه فکرميکني که با نبودنت لحظه هام خالي ميشن؛ اگه فکرميکني که هرلحظه دلم برات تنگ ميشه؛ اگه فکرميگني که بي تو ميميرم؛ درست فکرميکني تو که ميدوني نبودنت رو دوام نميارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 19:48 توسط نازی |
بزرگوار، نيكوكاری های خود را بدهي به گردن خود می داند كه بايد بپردازد و فرومايه، احسان های گذشته خود را بدهي به گردن ديگران میداند كه بايد پس بگيرد. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:53 توسط نازی |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:41 توسط نازی |
زندگي را دزديديم ولي جايي براي پنهان كردنش نداشتيم + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:24 توسط نازی |
خاطراتم تكه تكه شده اند + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:14 توسط نازی |
خواب ديدم + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:4 توسط نازی |
قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری ، قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند مادر من غم هاست مهد و گهواره من ماتم هاست قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم غم من صحرا هاست افق تیره او نا پیداست قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی قاصدک ، زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا زشت مانند زال دنیا قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست !!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:45 توسط نازی |
««« تلنگر میزند بر شیشهها سرپنجه باران»»» «««نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانها»»» ««« دهان كوچه پر خون میشود از مشت خمپاره»»» + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:45 توسط نازی |
رسم زتدگي اين است + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:22 توسط نازی |
عشق یعنی از خود بی خود شدن + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 19:16 توسط نازی |
اه ای خدای دشت نیلوفر مرا یاری رسان در این بیابان غم در این کویر عطش عطش عشق مرا یاری رسان مرا در سراب هوس رها مکن روح مرا با عشق با یقین عجین کن مرا در کوچه عشق خود همدم باش مرا با شقایق ها همراه ساز مرا دچار ابی دریا کن مرا یاری رسان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:43 توسط نازی |
عشقی که براساس زیبایی بنا شده باشد همانند زیبایی به سرعت رو به زوال می رود + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:31 توسط نازی |
با تو خود را گم می کنم بدون تو خود را می یابم می خواهم دوباره گم شوم. Within You I Lose Myself Without You I Find Myself Wanting You Be Lost Again + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:26 توسط نازی |
ساده است ستايش گلی چيدنش و از ياد بردن که گلدان را آب بايد داد، + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 15:11 توسط نازی |
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد ، + نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 14:59 توسط نازی |
ای مهربون عزیز منو ببخش که ناراحتت کردم خودت می دونی خوب می دونی که اصلا اصلا اصلا تحمل دیدن ناراحتیتو ندارم من خودمم اصلا نمی دونم چم شده بود خودت می دونی ناراحتی من بابت چی بوده ولی به هرحال امیدوارم منو ببخشی بعدشم بهم حق بدی + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:20 توسط نازی |
من نمی دونم چرا درها به روم بسته شدن تو رفتی و چشمان من از انتظار خسته شدن چرا اخه دفترمو بستی و رفتی بی وفا من موندمو این دفترو دنیایی از خاطره ها + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:15 توسط نازی |
که آواز ناکوک بادي در اقصاي سوزناک شبي محتوم در آنسوي دره و ستاره تنها پاسخي است که قلب مجروح بي پناه دريافته است ... گلو پاره کرده ام در قلعه سنگي بي رخنه تاريکي تا که دوستت مي دارم را بر لبان گذران بي مهرتان نغمه اي کنم ... آه اگر مي دانستيد که ديروز طفلکي خرد بودم و امروز چندين هزار زمستان از عمرم بر گذشته است .
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:12 توسط نازی |
برفي نشست عشوه کنان بر چاک سينه خيابان دردا که سپيدي مطلق برف سياه زخم نسبي خيابان را درماني نکرد . + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 22:8 توسط نازی |
در وسعت اشکت غرقه ام کردي امشب مشت بر پنجره قيرين من چه مي کوبي بنيرو صخره ات را چشمه آسا مي شنوم که سمفوني تلخ تنهايي را در جان من ضجه ميزند اي خنياگر مهرو تو ، آري با تو هستم حاجتت نيست که شامه ات را صيقل دهي اي سترگ هم من نيز در مانداب زيسته ام هم من نيز شرف هفت آسمانم اي بزرگ. تمام شب چشمانم در پي جستن کنار ه اي نعره مي کشيدند ... خوب يادم هست درختچه هاي بادامي ر ا که سالها پيش در نيم روزي نيمه آفتابي کاشته بودم انديشه تلخي در سر پروره اند اينک ... پيراهن تنم را مي فروشم تا ناني براي شما بکف آورم بگذاريد لبخند نگاهتان تن پوش مادام العمر من باشد + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 21:27 توسط نازی |
همه پنجره ها را به جستجو برخاسته ام : به جستن آينه ي کوچکي براي انعکاس چشمه و آفتاب هيچکس اما به پاسخ گفتن کوتاهي حتی از خفيه گاهش سري برون نمي کند ، دستي تکان نمي دهد ... صداي امتزاج تنوره نفس هاي بي عمق ست از پس درهاي بسته پولاد زاد : در کار ميلاد مرثيه هاي سيا و مردگان بي خاصيت فردا ! دردا و حسرتا که قلب ايشان هرگز از تلنگر عشقي نلرزيده است . همه حکايت عبور تلخ غبار و مه همه افسانه بي پايان رسيدن و حديث لبهاي ترک خورده همه حکايت راهي بي انتها همه حديث بيداد برف و مرگ بيگاه گلها . + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 15:13 توسط نازی |
آبگينه سپيده را به دره مي افکنيم و آنگاه بر شکسته اش نماز مي بريم ! چادرهايمان را چسبيده ايم سخت که باد بي افسون مبادا رسوايمان کند. ما پيش خود رسو ا شدگانيم . + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 15:2 توسط نازی |
روز مادر مبارك + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 19:45 توسط نازی |
زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 19:13 توسط نازی |
محراب تهی بود و نسيمی سياهی بود و ستاره ای هستی بود وزمزمه ای لب بود و نيايشی من بود و تو يی نماز و محرابی + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 19:0 توسط نازی |
در و دیوار دنیا رنگی است . رنگ عشق . خدا جهان را رنگ کرده است . رنگ عشق . و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد . از هر طرف که بگذری ، لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد . اما کاش چندان هم محتاط نباشی ؛ شاد باش و بی پروا بگذر ، که خدا کسی را دوست تر دارد که لباسش رنگی تر است ! آه ، ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم آه ، ای روشن طلوع بی آفتاب آفتاب سرزمین های جنوب آه ، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این ، این خیرگی ست چلچراغی در سکوت و تیرگی ست عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من بیستم ، من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم آه ، ای خدا چگونه تو را گویم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو یکشب ز لوح خاطر من بزدای تصویر عشق و نقش فریبش را خواهم به انتقام جفاکاری در عشق تازه فتح رقیبش را + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 18:46 توسط نازی |
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 15:7 توسط نازی |
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 14:57 توسط نازی |
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اون کس رو از رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغل کنی + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 18:59 توسط نازی |
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا آب دريا شوره؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 18:55 توسط نازی |
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 12:26 توسط نازی |
نه٬ همنوای دلتنگی هايم! + نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 12:21 توسط نازی |
زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن . سعي كن طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته بر مي گردي نيازي به پاك كن نداشته باشي در جلسه امتحان عشق ،من مانده ام و يك برگه سفيد ! يك دنيا حرف ناگفتني... ويك بغل تنهايي و دلتنگي... درد دل من در اين كاغذ جا نمي شود...!در اين سكوت بغض آلود، قطره كوچكي هوس سرسره بازي ميكند! و برگه سفيدم، عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد... عشق تو نوشتني نيست .........در برگه ام،كنار آن قطره يك قلب شكسته ميكشم...... وقت تمام است برگه ها بالا + نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 12:18 توسط نازی |
نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.. + نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 17:58 توسط نازی |
مهربانم به من بگو سفر به خیر برای من دعا کن ای همیشه پناه من تو راهتو ز راه من جدا کن نازنینم از این که هست شکسته تر نبوده ام زمانی می روم من شکسته دل از آشیان مرا ز من رها کن عشق تو تو قلبم تنها عشق زمین بود من باید می رفتم چون سرنوشتم این بود با عشق و احساس من بازی نکن عزیزم قلبت رو با مرگ من راضی نکن عزیزم ای مهربان عاشق ای قصه گوی هستی ای تو بهانه ی من در گریه های مستی بر لب خدانگهدار در دل امید دیدار اشکم رو از گونه هام با دست خسته بردار من می روم عزیزم عاشق تر از همیشه یاد تو از دل من هرگز جدا نمیشه... برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 17:54 توسط نازی |
|