|
سعی نکن همواره دیگران را از خودت راضی نگه داری. کافی است برای دیگران دوستی صادق باشی. + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 15:29 توسط نازی |
بار سفر خواهم بست دور خواهم شد از اين شهر پر از مکر و فريب کوله بارم همه از رنج سفر ديدگانم پر اشک بغض در راه گلو در شب تاريک تنهايي خويش مي روم دورترين نقطه شهر کلبه اي خواهم ساخت! + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 12:50 توسط نازی |
از آن زمان بترس که آه های سوزان عشاقت دامنت را بسوزاند و اشگهای خواستارانت تبدیل به سیلی عظیم شود تا این که تو را با غرورت غرق سازد و نا بود نماید .
زاده میشویم و زندگی می کنیم تولد را درک نمی کنیم از مرگ می هراسیم و فراموش می کنیم که زنده ایم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 12:41 توسط نازی |
آسمان را گويی غم بر چهره دارد . صدايش شکننده تر از ناله های خفته شده در سينه های مرده است و نگاهش گيراتر از چشمان کودکی است که زير گريه ی ابرها با پای پرهنه می دود. چگونه می توانم از عظمت چشمانت بگويم ,حال آنکه؛ عظمت عشق در آنها خفته و عشق ؛ خود عظمتی است بر خوابهای بی ريا. پس؛ سکوت می کنم و اين سکوت زيبا ترين و والا ترين عشق ها را در آغوش دارد . تو نيز سکوت کردی امّا چرا؟؟؟... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 12:33 توسط نازی |
می توانم بگویم که محو می شود ادمی در نگاه گلی که بوسه باران می شود " نگاهمان از آن" ستاره ها می خندند آرام وعاشقانه در نگاهمان به سوی هم . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 14:20 توسط نازی |
نگاهت هيچ کس ويرانيم را حس نکرد.... وسعت تنهائيم را حس نکرد.... در ميان خنده هاي تلخ من ... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي ... درد بي کس ماندنم را حس نکرد.... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 19:58 توسط نازی |
در زلال شب شب هایم بارانی است ..... روزهایم میگذرد ... من باران اشك می خواهم ... آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم دیوانه ات گشتم ٬ تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم. چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم. درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد آسمان غم گرفت هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد. آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 19:50 توسط نازی |
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 19:39 توسط نازی |
عشق يه كلمه ي خيلي غريب ولي آشنا با مردم زمان است هر زماني تا به حال عاشق و معشوقي داشته و داره ولي من چرا عاشق شدم؟ بعضيا عشق رو خريت و بچه بازي مي دونند ولي من باور ندارم،بعضيا ميگن حماقته ولي من بازهم باور ندارم، من ميگم دوست داشتن با عشق فرق مي كنه ولي خيلي ها باور ندارن من ميگم اول عاشقي بعد دوست داشتن ولي واسه خيلي ها فرقي نمي كنه .عشق سوز آتش دل معشوق به قلب عاشق شب سوخته است. ديدي بعضي شبا مي خواي گريه كني ولي اشكتم واست ناز مي كنه پس من خسته دل چه بگويم كه عاشق شب سوخته ام! شب سوخته يعني عشق زندگي از اين همه تكرار خسته ام از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده از ماه ام امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم آه ... كزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از خود كه بي شكيبم وبي يار خسته تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسیار خسته ام + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 19:17 توسط نازی |
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم
در این تنهایی مطلقق که می بندد به زنجیرم
همیشه با تو بودنهای من دیری نمی پاید
و بهد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید
چونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم
چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم
آمد ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 12:47 توسط نازی |
خدا جون وقتی مرا نقاشی می کردی زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!! سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون... با غرور نقاشی ام کردی باز هم ممنون... ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟ + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 12:36 توسط نازی |
عاشق بودن و رسیدن به وصال بهترین چیز است ٬ عاشق بودن و ماندن در هجران یک پله از آن بهتر است. ویلیام میک پیس تاکری وقتی عشق در شرایط مطلوب باشد٬ تو میتوانی پرواز کنی٬ رسیدن به چنین حالی ارزش خطر را دارد. انسانهایی که عاشق می شوند تا هفته ها پر تب و تاب هستند. جورج دیویس + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 13:15 توسط نازی |
مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغ هایی که در من نهفته است و حقایقی که تو در وجودت داری .... + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 12:27 توسط نازی |
امروزبه عادت هميشگي... دردهاراشستم... درآفتاب انداختم و.. دوباره پوشيدم......... وقتي ميرفتي طلب يادگاري كردم... وتوهيچ ندادي... امااين دردهارابه يادگاري ازتودارم... هرروزآنهارامي شويم ودرآفتاب مي اندازم و دوباره به تن مي كنم... آنقدرخوب نگهشان داشتم كه همه فكرمي كنندتازه هستند.. نگران نباش...توآنقدرزندگي رابه كامم تلخ كردي كه اين دردهاهيچ وقت كهنه نمي شوند... هميشه تازه اند... تازه... وهرصبح بابيدارشدنم به عادت هميشگي دردهارامي شويم... درآفتاب مي اندازم و... دوباره مي پوشم...... وروزدردناك ديگري راآغازميكنم..
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 13:10 توسط نازی |
دلتنگ واژه هایت دلتنگ آوای مهرت دلتنگ نغمه های جان گرفته و دلتنگ شکوفه شکفته ثانیه ها می گذرد و زمان دلتنگ مکان است ... دلتنگ مکان برای دیداری تمام ... آسمان ابریست گویا آسمان هم دلتنگ است ... دلتنگ گریستن ... + نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 15:53 توسط نازی |
من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست... براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما............. زير تخته سنگ. جواني را مرده يافتم..... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 19:9 توسط نازی |
پسر به دخترگفت : دوستم داری ؟! اشک ازچشمای دختر جاری شد ، می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت : اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت دیدن اشکاتو ندارم دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه ؟ من دوستت ندارم ! من ... من بدجوری عاشقت شدم . پسردستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختر جدا شد . دختر فریاد زد : مگه دوستم نداری ؟؟ چرا داری میری ؟ پسر جواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم دخترگفت : فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه !!! تو که دوست نداری من بمیرم هان ؟؟؟ پسرگفت : آنقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی ! چون میگن عشق یه جورگناهه . دختر : اماعشقم پا که ! پسر فریاد زد : عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه و دختر و برای همیشه تنها گذاشت . + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 17:29 توسط نازی |
|