|
همیشه آرزوهای بزرگ داشته باش که خدا یه دونه بزرگترشو بهت بده دریغ از گناهی تن به اغوشش سپارم بی اهی در غروبش. اه گناه اه گناه اه..... که من چون تنی خیابانی هم خوابه هر گناهی شاید که بیابم گناه بی اهی
تا وقتي كسي را خوب نشناختي در موردش قضاوت نكن + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 17:26 توسط نازی |
هيچ كس جزخود شما نمي تواند مانع پيشرفت شما نمي شود فكر كردن كاري است كه همه مي كنند،پس هميشه سعي كنيد فكرهاي بزرگ بكنيد. هميشه به خاطر بسپار زندگي مانند يك دوچرخه است، + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 17:7 توسط نازی |
دگر بار نفرتم را بغض می کنم بغضم را فرو می خورم قورت می دهم فریادم را ابی هم به رویش و انتظار را بازی می کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 19:21 توسط نازی |
زماني که زندگی بسيار طولاني به نظر مي رسید ، روزها پشت سر هم تو تمام آنها را بيهوده گذراندی
نفرتي که تمام نيازهايت را برآورده ميکند ، تمام بيماريهايي که تحمل ميکني ، تمام وحشتي که به وجود آوردی تو را به زانو در خواهد آورد .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 19:19 توسط نازی |
چشمانت شعله ور است و خاکِ زمانمان کهنه تر میگردد آری ! سالِ خاکی ! کوهی می خواستم به با لایش بروم. نیافتم بر زمین چاهی کندم. با دستان کوچکم تا که در قعر تاریکش کوهی شود برایم به بالایش بروم. شاید ستاره ای هم بچینم که من بالا رفتن را دوست می دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 19:8 توسط نازی |
شما گفتید.یادتان هست؟ ولی رفتم حال که رفتم نباید می ماندم انجا. شما گفتید.یادتان هست؟ ولی ماندم. حال که ماندم ناگهان سکوتی میهمان لبانتان نگاهتان شد ولی من گمان می کردم که خواهید گفت حال که ماندی دگر باز نگرد که من رفته بودم که باز گردم باز گردم باز گردم چه اسان فریب خوردم
به نا گاه گاه شد
من در گاه و بی گاه خنده بودم که نا گاه گاه شد و من گریستم وبعد ان دگر همیشه گاه ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 18:58 توسط نازی |
شوریش از بغض نگاه من که این شوره زار تنها حاصل من و توست به یادگار بر گونه های من تنها گامی انسوتر هنوز ثانیه ها در جریانند اسمان ابیست و زمین بر دامان رنگینش میزبان روشنائی خورشید تنها گامی انسوتر + نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 15:56 توسط نازی |
ميرسه روزي كه بي من روزها را سر كني دوستي مثل ايستادن رو سيمان خيسه + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 18:4 توسط نازی |
برايت از حو ض سادگي برداشتم ماهي عشق زين آب ولي تو خنديدي و رفتي يك نفر دنبال خدا ميگشت، شنيده بود كه خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دستها رو به آسمان قد ميكشد. ميتكاند. مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود ميكني موقعيتش را ترك كند... + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 21:19 توسط نازی |
مي توان رشته ي اين چنگ گسست . مي توان کاسه ي آن تار شکست . مي توان فرمان داد : " هاي ! اي طبل گران زين پس خاموش بمان ! " به چکاوک اما نتوان گفت : مخوان ... !
بیابان و انسان اساس کتاب مقدس اند. همچنان که قلب آدمی سر چشمه ی هستی اوست . این انسان تمامی رشته های آشنا را می گسلد و در دل کویر کسی را که از خود نیرومند تر است صدا می کند
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 21:6 توسط نازی |
بزرگترین خوشبختی ان است که بدانیم لازم نیست حتما خوشبخت باشیم خوشبختی درونی است نه بیرونی و از این رو به انچه هستیم بستگی دارد نه انچه داریم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 14:4 توسط نازی |
خدايا! مرا در ايمان "اطاعت مطلق" بخش، تا در جهان "عصيان مطلق" باشم. خدايا! خودخواهي را چندان در من بکش يا چندان برکش تاخودخواهي ديگران رااحساس نکنم وازآن دررنج نباشم. بر بي ثمري لحظهاي که براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر بيهودگياش سوگوار نباشم... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 13:39 توسط نازی |
آموخته ام که : وقتي با کسي روبه رو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد. آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست. آموخته ام که: خوشبختي جُستن آن است نه پيدا کردن آن... آرزوهايم در مه گم مي شوند ياري ، پابرهنه مي دوم در هواي رمزآلود معلق آرزوهاي گم شده ي من
عشق نيز بهانه بود ما ، نبود يا كه شايد ، اين بهانه عشق نبود!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 0:3 توسط نازی |
گوش کن در همين نزديکی کلمه ها در هوا بال میزنند و می نشینند بر بام و نوک می زنند به زیر سفالهای اندیشه نمیدانم دانه کدام معنا را می جویند کلمه ها در هوا جرخ میزنند تا صدای بلند بالهاشان در ذهن کوچه ها و خیابانها ثبت شود. + نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 23:53 توسط نازی |
در درون ایستگاه انتظار ستاره سوسو ميزد ، وقتي وقتي من حتي در حضور خود بيگانه بودم
توي گندمزار عشقت
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 23:39 توسط نازی |
به بهانه آوردن نان در سفره هامان که آن مرد با نور آورد نان را از هر طرف بخوانی نان است اما نان کو که بخوانیمش + نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 23:27 توسط نازی |
|