|
در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد ... در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت ... در عرض یک روز می شه عاشق شد ... ولی یه عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کنی زمان بس کند می گذرد برای انان که در انتظارند بس تند می گذرد برای انان که می ترسند بس طولانی است برای انان که در اندوهند و بس کوتاه برای انان که سر خوشند اما ابدیست برای انها که عاشقند + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 22:6 توسط نازی |
تن تو مثل بوی گل یاس در وجودم نوازش مزه ی سحرگاهان بهاری ست ای همیشه آرامش ای همیشه از تو طراوت در کتاب قصه ی من معنی دل سپردن به تو یعنی نقطه سر خط ای سرنوشتم چون قایقی تنها از هزاران موج نگاه تو در ساحل به انتظار توام و بی نیاز از هر نیازی و بی خبر از هر دنیایی جز دنیای تو و سوزان چون شعله های آتش از درد دوری تو بسیار شعله ورم سرخ و نارنجی و آبی و لحظه ها که با تو اندیشه می شوند چون رگبار و روح که در جسم شور و شوقی دارد ! مرگ از زندگي پرسيد: اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! زندگي لبخندي زد و گفت: دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 22:2 توسط نازی |
روزها مي گذرد لحظه ها,ثانيه ها,ساعت ها همه چون ابر بهار همه چون گرد و غبار و فقط نام من و نام تو و ثانيه ها وفقط ياد من و ياد تو و خاطره ها مي ماند..... دیگر تنها تو و پیشانی نجیب تو از آن سوی گندم زار تا اینسوی صدای ماندگار و تصور خاطرات و کوچه های پر مهر صمیمیت تا کامکاران و تا کودکی و ذهن ملکوت و بشکل آواز و شیرینی شکری تا پرواز و آنگونه که آواز جوانی ست تا یک ترانه ی شاد بسیار استوار و تا امروز که بامداد تا صرف وقت و همچون دیروز تا ساحل دریا به هر سویی تا جهت رقص و آبشار چشمه های مهتاب و این درد جهان و نگاه در سنگ و قلب را در رنگ تا نهایت بی گمانی و درون آیینه ها در آن مقام که بغض ماندنی ست و دیگر نامی بر روی درختان جا نمی گیرد در عطشم ! یک سخن و یک نقش مقدس تا دامنه ی حادثه ها بی هماست و شمع که روشن می سوزد و در بستر تشنگی با خاک یکی ! در رهروی منزلی از عشق و تا اقلیم و نشان باید اندیشید ! آنزمان که آفرینش شکل ضمیر ماست از نخستین دیدار تا هر سخن و هر رفتار انگار تنها دانه می افشانیم برگ و بال و پرواز و آب و خورشید و هستی و در این دنیا در این خاک در این سر زمین و مرز و بوم بنظر آنچه که آتش بر دل می زند سرنوشت آدمی ست تلخ و سوزناک و پر درد و هدف که تا انگیزه امتداد تیری ست تا فرود بر نقطه عدم عدمی که غم نابسامانی کمی نیست شاید روزگاری اشکها بدرود را تعطیل کنند و تا اوج دلدادگی ها همراه ما شعری سازند از عشق عشقی همراه آفتاب تا ابدیت غروب ! آغوشم را تا کهکشانها باز میکنم تنها فریادم تصویر مردابی ست انبوه از نیلوفرها و شقایق ها + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 21:59 توسط نازی |
نامت چه بود؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 21:55 توسط نازی |
ای کاش من همان نقطه بودم که تو در تنهایت به آن می نگریستی یا همان ماه که شب ها محرم اسرار توست یا همان هوایی که درونت را پر می کند از زندگی ای کاش من همان جنگلی بودم که تو در آن قدم می گذاشتی ای کاش... هر چه بودم ای کاش... با تو بودم ای کاش... چگونه بگویم دوستت دارم چگونه بگویم تو امید زندگی من هستی فقط می توانم بگویم دوستت دارم عزیز دلم
پروردگارم , مهربان من دكتر شريعتي
انتظار بارانی را می کشم که پلک بر هم گذارم به تماشای باران ستاره ها بی چتر بيا بی چتر
خواستم عشق رو... خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد پس گذاشتمش تو جیبم، ولی جا نشد در کیفمو باز کردم، ولی جا نشد تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق، ولی جا نشد بنابر این یک خونه براش گرفتم، ولی جا نشد حتما تو کره زمین جا می شه، ولی جا نشد پس گذاشتمش تو قلبم، حالا دیگه جاش خوبه خوبه تازه می فهمم، این که می گن دل آدم ها می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 18:49 توسط نازی |
گفتم : می مانم تا ابد را که می بينم تو هم آنجايی .
حرف ها نعره می زنند و چشم ها لبخند و ما به لبخند ها خنده می زنيم.. بی آنکه بدانیم لبخند چیست... لبخند، حتی زمانيکه بر لبان يک مرده می نشيند ، بازهم زيباست به زيبايی يک دشت قسم ؛که مرده هم می خندد با تمام وجود هم می خندد... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 18:36 توسط نازی |
به او صليبي هديه کردم گفت:اين چيست؟ + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 15:43 توسط نازی |
حالا من وسکوت،تو وخواب،شب بخیر یعنی که فارغ از من بی خواب ،شب بخیر لبریز بودم از عطش،لبریز از انتظار باران نزد،طلایه دار آب شب بخیر امشب سیاه تر برایم ز هرشب است تو نیستی،سخاوت مهتاب،شب بخیر وقتی که بی خبر زنگاه تو می شوم وقتی نگفته ای به این بی تاب،شب بخیر مجبور می شوم که خدا حافظی کنم تن میزنم به برکه های خواب،شب بخیر هشتمین روز هفته با من باش روز های نرفته با من باش مثل خورشید داغ تابستان بر دل من بتاب،روشن باش باد ها را بگو که برگردند تو تسلای کاه و خرمن باش. من تو هستم تو خوب میدانی از خودت دل بکن بیا من باش دست من را بگیر محکم تر فکر یک راه تازه تا من باش دوستت دارم و نمی گویم باز هم تشنه ی شنیدن باش
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 17:24 توسط نازی |
|