|
هميشه يادت باشه چيزي رو که امروز داري
در امتداد هر روز فرصتی را بجوی که در آن شاهد زيبايی و عشق جهانی باشی که تو را در بر دارد
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 15:6 توسط نازی |
هر قطره اشک امضای خداست پای چشمهایی که آسمان در آنها خلاصه شده است
عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگار سپرده شود
برای رسیدن به لحضات شیرین زندگی از خود گذ شتکی و شکستن غرور لازم است برای زندگی زندگی کن و برای دیگران تنفس + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 14:53 توسط نازی |
آري خداوند عشق را در قلب انسان به وديعه نهاد تا دوست بدارد تا بهانه اي باشد براي محبت براي جان دادن براي يکي شدن براي
مدت ها بود دنبال فرصت زندگیم می گشتم اما پیداش نمی کردم .پیش خودم گفتم شاید فرصت زندگی من ،در آینده های دور قرار گرفته و باید منتظر بمونم تا از راه برسه.از خودم پرسیدم آدما فرصت زندگیشونو تو چی میبینن؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 12:47 توسط نازی |
بغض اناري فاش شد تا سقف اتاق من ستاره باران شود كيكاووس ياكيده دردهای من جامه نیستند تا ز تن دراورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی استینشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم دردمی کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است زنده یاد قیصر امین پور + نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 19:21 توسط نازی |
هی فلانی!زندگی شاید همین باشد. یک فریب ساده وکوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیارا جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد. تعین قیمت هنر از هنرمند ساخته نیست در خریدن خون دل ادب معیار باشه بهتر تا مروت هنر رو وقتی به عشق می فروشی سود کلانی کردی ودر غیر عشق قیمت در حکم خون بهاست + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 21:25 توسط نازی |
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم. در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا ميخواند + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 15:57 توسط نازی |
زمان بس کند می گذرد برای انان که در انتظارند بس تند می گذرد برای انان که می ترسند بس طولانی است برای انان که در اندوهند و بس کوتاه برای انان که سر خوشند اما ابدیست برای انها که عاشقند + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 15:21 توسط نازی |
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 21:9 توسط نازی |
|