|
در دیار پرندگان مهاجر تقاضای ماندن بیهوده بود و ما غافل از سکون ماندن .ماندگاری پیشه کردیم. بودن جاری بود و ما ماندن برگزیدیم. دریغا چه زود هنگامه هجرت رسید.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 13:33 توسط نازی |
به آسمان دوباره نگاه مي كنم آبي نيست!غرق درآبم اما تنگ من دريا نيست. دل من بشكسته است ودلم تنگ تر از هر قفس است. ماهي تنگ بلورم,جاي من اينجا نيست.پس اين فاصله ها دور ز دريا خانه ام اينجا نيست. همه روياي شبم غوطه درآبي درياست.خانه ام دورترين روياهاست. من دلم مي خواهد درهمين خواب بميرم.غرق درآب شوم جان دهم ساده بميرم.من دراين تنگ بلور من ز ديار دور من در اين شهر غريب خسته از ديدن هر ديدني ام به افق مي انديشم وبه آن لحضه كه خورشيد مي مند آبي درياي مرا نقاشي. ومن آري غرقه دررنگ طلايي غرق در رويايم. من دلم مي خواهد در همين خواب بميرم. غرق درآب شوم.... جان دهم ساده بميرم....ماهي تنگ بلورم. تو به من خندیدی و نمی دانستی و تو رفتی و هنوز...
سالهاست که در گوش من آرام... آرام... خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟ ![]() + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 21:35 توسط نازی |
تا زمین راهی نیست! اگر... تو ماه شب باشی و من برکه ی کوچک آب! + نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 18:28 توسط نازی |
نمی دانم آنکه درد را آفرید حواسش بود که آنقدر زجر آور است که از هر طرف که بخوانیم همان درد است؟ زندگی شاید : ديشب بياد تو + نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 18:18 توسط نازی |
سرگردان وگمنام + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 11:48 توسط نازی |
در سراسر جهان آنچه نرمتر است، بر آنچه سخت تر است، پیروز میشود. + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 11:23 توسط نازی |
الهی! تو مارا ضعیف خواندی از ضعیف چه آید جز خطا؟ و مارا جاهل خواندی! و از جاهل چه آید جز جفا؟ و تو خداوندی کریم . لطیف! از کریم و لطیف چه سزد؟ جز از کرم و وفا وبخشیدن عطا. + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 14:56 توسط نازی |
|