|
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها هیچوقت نمیتوانند مثل رودخانه جاری باشند ... + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 14:45 توسط نازی |
هيچ چشمداشتي ندارم از آن هايي که دوست شان مي دارم.از آنها جز اين نمي خواهم که آزاد باشند.اين حق آنهاست که گاهي بي هيچ دليل وتوجيهي مرا ترک کنند و بروند.دلايل و توجيح ها همواره کاذبند. دوست داشتم در سرزميني به دنيا مي آمدم که مردمش جُز از عشق نمي گويند،*جزازعشق نمي نويسند،جُز خواب عشق را نمي بينند، وجز از عشق نمي ميرند.*البته هيچ سرزميني اين گونه نيست.افسوس! + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 14:6 توسط نازی |
به عقيدهء پرنده ی محبوس آسمان لبريز از پروازهاي برباد رفته است اگر مي خواهي محال ترين اتفاق زندگيت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض كن
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 15:46 توسط نازی |
عشق چیست ؟؟؟ از دريا پرسيدن عشق چيست ، گفت: خشكيدن ........... از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن ............ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن ........... از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن........... از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايی از درونش گفت : جدايی عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايی؟ فقط ميگه:توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار مي کنی؟ فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته . عشق نمی پرسه چرا دورهستی؟ فقط ميگه:هميشه با منی. عشق نمي پرسه دوستم داری؟ فقط ميگه: دوستت دارم . + نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 15:51 توسط نازی |
|