
هنوز لنز آبی می زنی؟
این بار که آمدی بزن
دلم حوس آب تنی کرده است

پاییز است.
بغض آسمان میشکند
فرشته ها میگریند
کسی چه میداند
شاید برای تنهایی من
یا غریبی تو

حالا سالها گذشته است
دیگر باران آبی نیست
و گربه ها همگی شرورند .
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
من بروی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسوش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست

در امتداد ستونهای گریزان
و ذرات زرد پراکنده
بیآنکه هوا
بیآنکه آسمان.
گردش نور
بر خطوط قرمز ممنوع
در دایرهای به وسعت دیدمان.
اینسان
از نفس
نفس
نفس
افتاد،
انسان

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 16:33 توسط نازی
|

تو را کشان کشان بردند
عریان
از تمام نقش هایی
که با تو روی صحنه می رفتند
حالا برای زمین و زمان
چه فرق می کند که
خون و استخوان بوده ای
یا سنگ

من کشته ام .
من کشته ام
بنگرید
خون می چکد
از پنجه های تشنه به خون من .
من کشته ام
او را
او را که سال هاست
معمار این بلند غم انگیز بود
معمار این جدایی بیمار
این بین ما نشسته
دیوار

چمباتمه می زنم کنار تنهایی
و با چرتکه ای که ندارم
حساب ورشکستگی ام را
نگاه می دارم
حساب آنچه که از دست رفته است
تمام آنچه که در خاطره ات خط می خورد
همین که برخیزم
همین که دو امتداد روسری ام را
به آرزوی تازه ای گره بزنم
دوباره
زندگی ام آغاز می شود
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 16:3 توسط نازی
|
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست ، انتخاب با خودته ! تا ابد دور خودت بچرخی يا تا بی نهايت ادامه بدی . . .

جملهای از شکسپیر: «اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از اوست. اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از توست

آدما بازي رو دوست دارن ، اين دست توئه كه انتخاب كني اسباب بازيشون باشي يا هم بازيشون

+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 12:16 توسط نازی
|