|
آنقدر رفته ای که تمام دردهای باز مانده به یاد تو بر روی پاشنه های انتظار پوسیده اند به من نگاه کنید این منم تنهای تنها تنهاتر از همیشه بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 16:18 توسط نازی |
مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد زندگی را فرصتی آن قدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد دیسال پناه آوردیم به فصل سبز بودن امسال را به پاییزی که شاید اغاز زمستان باشد اما زمستان هم گذشت و چشم من خیس است و بارانی . . . سال بعد. فصلی دگر (شاید) + نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 13:6 توسط نازی |
|