|
شاید این بار رفتنم ای کاش می شد فهمید
مترسک ناز می کند آن روز با تو بودم امروز بي توام آن روز كه با تو بودم - بي تو بودم امروز كه بي توام - با توام + نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 16:36 توسط نازی |
کودکی من کودکی از دست رفته من کاش باز میگشتی و مرا در طعم شیرین آبنبات های چوبی ، در زیبایی بادبادک های رنگی در شلوغی نقاشی های بی موضوع در بازی های دسته جمعی شاد شریکم می کردی کاش باز میگشتی تا من فراموش کنم که دنیایم دیگر دنیای زیبای کودکیم نیست کاش باز میگشتی تا اشک های تنهاییم تبدیل به گریه ای برای یک قهر دوستانه باشد تا یک جدایی ابدی.... کودکیه رها شده من بازگرد............ چه آرام خوابیده ای...
بیخیال از قیل و قال این دنیا...
چه آ رام خوابیدی انگار که هزار سال است که در خوابی....
انقدر خوابت سنگین است که حرکت بیصدای آب را در زیر پاهایت نمیشنوی
آنقدر شیرین خوابیده ای که هیج دستی را یارای بیدار کردنت نمی بینم
چه در خواب می بینی که از بیداری گریزانی گل زیبای من ....
کاش در خواب بمانی زیرا فقط در خواب رویا ها زیبا ،
لبخند ها واقعی و حرف ها صادق است...
حتی آب هم این را میداند که بیصدا میآید تا خواب شیرین تو را بر هم نزند...
زیبای من اگر از خواب برخواستی و رویاهات را نیافتی مترس و محزون مباش
زیرا رویاهای تو جای دیگر در انتظار توست
آنجا که بهشت قلب کوچک توست........
انگشت کوچولوت به کجا اشاره می کنه ؟ چه بی ترس و با چه اعتماد به نفسی ایستادی لبه پرتگاهی که هر لحظه ممکنه از اون ور نردههای نامطمئنش پرت بشی پایین ....اما خیالت راحته ،نمی ترسی، میدونی یکی پشت سرت ایستاده و محکم بغلت کرده که خدای نکرده یه وقت اتفاقی برات نیفته...
اون حتی از عروسک توی دستهای تو هم حمایت می کنه چون دوستش داری...
چشمای کنجکاوش به دنبال نقطه ای که تو بهش اشاره میکنی اون می دونه الان برای تو اون نقطه مهمترین جای دنیاست و الان برای اون هم همینطور چون واسه تو مهمه ....
این خانم جوونی که پشت سرت ایستاده میدونه که اگر هر لحظه رهات کنه ممکنه بلایی سرت بیاد پس هیچ وقت رهات نمی کنه حتی وقتی که تو مرد برومندی بشی و اون یه پیرزن ناتوان ...همیشه دست حمایتش رو پشت سرت حس خواهی کرد حتی اگر خودش نباشه دعای خیرش بدرقه راهته حتی از اون دنیا ....
به این میگن مادرانه......
نشستی روی صندلی بیخیال و داری به کسی نگاه میکنی که سعی میکنه خیلی آروم بدون اینکه اذیت بشی کفشات رو پات میکنه
اینقدر عاشقانه این کار رو انجام میده که احساس میکنی داره مهمترین کار دنیا رو میکنه
دستش رو گذاشته رو یکی از پاهات و با دست دیگش خیلی آروم سعی داره کفش رو پات کنه تو هم با
بی حوصلگی داری نگاهش میکنی بدون این که کمکی بهش بکنی یا خم بشی خودت کفشت رو پات کنی!
اینقدر این کار واست لذت بخشه که چشم ازش برنمیداری چون میدونی تا کارش رو تموم نکنه دستش رو از روی پات برنمیداره و این حس خوب مادرانه اش مادامی که دستش رو پات بهت منتقل میشه و حاضر نیستی به هیچ قیمتی این حس قشنگ رو از دست بدی چون اینی که جلوی تو زانوزده واست عزیزترین موجود دنیاست ...مامانیه مگه نه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 16:47 توسط نازی |
|