|
آنقدرها که عاشق او بودم او نبود در واژه های سوخته اش رنگ و بو نبود من با تمام سادگی ام حرف میزدم در چشم او ولی هوس گفتگو نبود میگفت با تو هستم و مثل تو عاشقم اما درون سینه او های و هو نبود حتی اگر قبول کنم لاف عشق را آنقدرها که دربه درش بودم او نبود آنقدر محو او شده بودم که روز و شب غیر از خیالش آینه ام روبرو نبود آن روزها که چیدم از آن باغ سبز سیب دست فریبکاری اش این قدر رو نبود! + نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:33 توسط نازی |
|