|
عشق يه كلمه ي خيلي غريب ولي آشنا با مردم زمان است هر زماني تا به حال عاشق و معشوقي داشته و داره ولي من چرا عاشق شدم؟ بعضيا عشق رو خريت و بچه بازي مي دونند ولي من باور ندارم،بعضيا ميگن حماقته ولي من بازهم باور ندارم، من ميگم دوست داشتن با عشق فرق مي كنه ولي خيلي ها باور ندارن من ميگم اول عاشقي بعد دوست داشتن ولي واسه خيلي ها فرقي نمي كنه .عشق سوز آتش دل معشوق به قلب عاشق شب سوخته است. ديدي بعضي شبا مي خواي گريه كني ولي اشكتم واست ناز مي كنه پس من خسته دل چه بگويم كه عاشق شب سوخته ام! شب سوخته يعني عشق زندگي از اين همه تكرار خسته ام از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و آزرده از ماه ام امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم آه ... كزين حصار دل آزار خسته ام بيزارم از خموشي تقويم روي ميز وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام از خود كه بي شكيبم وبي يار خسته تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسیار خسته ام + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 19:17 توسط نازی |
|