
تو را کشان کشان بردند
عریان
از تمام نقش هایی
که با تو روی صحنه می رفتند
حالا برای زمین و زمان
چه فرق می کند که
خون و استخوان بوده ای
یا سنگ

من کشته ام .
من کشته ام
بنگرید
خون می چکد
از پنجه های تشنه به خون من .
من کشته ام
او را
او را که سال هاست
معمار این بلند غم انگیز بود
معمار این جدایی بیمار
این بین ما نشسته
دیوار

چمباتمه می زنم کنار تنهایی
و با چرتکه ای که ندارم
حساب ورشکستگی ام را
نگاه می دارم
حساب آنچه که از دست رفته است
تمام آنچه که در خاطره ات خط می خورد
همین که برخیزم
همین که دو امتداد روسری ام را
به آرزوی تازه ای گره بزنم
دوباره
زندگی ام آغاز می شود
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 16:3 توسط نازی
|