
هنوز لنز آبی می زنی؟
این بار که آمدی بزن
دلم حوس آب تنی کرده است

پاییز است.
بغض آسمان میشکند
فرشته ها میگریند
کسی چه میداند
شاید برای تنهایی من
یا غریبی تو

حالا سالها گذشته است
دیگر باران آبی نیست
و گربه ها همگی شرورند .
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
من بروی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسوش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست

در امتداد ستونهای گریزان
و ذرات زرد پراکنده
بیآنکه هوا
بیآنکه آسمان.
گردش نور
بر خطوط قرمز ممنوع
در دایرهای به وسعت دیدمان.
اینسان
از نفس
نفس
نفس
افتاد،
انسان

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 16:33 توسط نازی
|